خانه

انجمن ادبي

چهره ها

کتابخانه

گالري عكس

تكانه

مسابقه

کارگاه

پيوند ها

پيشنهاد

تماس با ما

 

***************************

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***************************

  

جريان شعر و داستان

پايگاه خبري ادبيات گيلان

تاسيس 1386

 

 

 

نام : ياسين       

نام خانوادگي : نمكچيان

تاريخ تولد : 06/07/1359

محل تولد :  لنگرود

تلفن تماس :  09111437332

 

 

كارنامه :

همكاري با تحريريه روزنامه ها و مجلاتي از جمله :اعتماد،ايران جمعه،كارگزاران،معيار و ايران .

مجموعه شعر : پريدن از اين ارتفاع ترس ندارد ( به زودي )

دنيا شبيه چهارشنبه سوري است/ شعر گيلكي / نشر مشكي ( به زودي )

 
 

تاريخ بروز رساني :27/03/87

 

 

بهار  ، این کره اسب الاغ

 

در اندوه خیابان هایی که
سگ های دوره گرد
پاچه های آدمی را نشانه گرفته اند
گریه
سهم کمی است برای این همه دلتنگی
که خط های پیشانی عابران شده است
در اندوه خیابان هایی که
سگ های دوره گرد
بازی کودکان را آشفته می کنند
خنده
تلخی زیتون های رودبار است
بهار
پشت دروازه های بسته گیر کرده و پاییز
این کره اسب الاغ
مثل گاو
برگ های زبان بسته را
از درخت ها پایین می آورد  

 

 

 

 

گپی با دكتر ضيا موحد در كافه تيتر

 

آواز شجريان چيزي نداشت

در آغاز جهان آبي نبود/تو در آن نگريستي/و آسمان/ابرش را بارانيد/و دريا/طوفانش آراميد/چشمانت را از من مگير/تا اندوهم را بگريم

از پشت پنجره روي دورترين صندلي نشسته است. انگار برف همه آن سال ها برموهايش باريده. از پشت پنجره هنوز عقربه ها چندبار ديگر بايد بچرخند تا ساعت چهار عصري را به ياد بياورد كه قرار است اين قرار شكل بگيرد. از پشت پنجره هنوز چند نفر بيشتر نيامده اند تا در ميهماني كوچكي شركت كنند كه ميزبانش شاعري است از نسلي كه بي ترديد مهمترين اتفاق شعر ما در همان روزها افتاد و من در باران نوري كه صورت او را نشانه گرفته، فكر مي كنم زمستان است و چقدر برف بر موهايش نشسته است. نمي دانم چه چيزي مطرح مي شود كه اولين سوال به اين شكل كه چرا ديگر شعر قديم نمي گويد شكل مي گيرد و از همين لحظه است كه دكمه قرمزرنگ ضبط را فشار مي دهم تا صداها را به حافظه نوارهاي خالي بسپارم

«توجيه زياد است. يك مسئله اين است كه فرم هاي قديمي براي مسائل خيلي كلي عرفاني و پند و اندرز جواب مي داد اما براي مسائل احساسي كه حالت عام تري دارند اگر در مصرع هاي مساوي و يا در تكرار قافيه ها بيايند، امكان پذير نيست و از طرف ديگر قالب هاي كهن خواسته يا ناخواسته مقدار زيادي كليشه همراه خود مي آورند و زبان خودش را تحميل مي كند و قافيه هم مضمون را. و از اين روست كه حالت صميمي و جوششي شعر ازبين مي رود. شما وقتي يك منبع انرژي آب داشته باشيد و برايش جدول بندي كنيد كه چطوري در باغ برود، آب بطور طبيعي همان مسير را طي مي كند و وقتي اين كار را چندبار مثل همان باغ تكرار كنيد نكته تازه اي به دست نمي آيد مثل نقش هاي قالي بافي ما كه سنت گذشته را حفظ كرده اند و چون در زندگي كاربرد عملي دارند هنوز هم موردتوجه هستند.»

يك دستش عمود روي ميز است و با دست ديگرش ليوان چاي را هم مي زند انگار جهان در يك لحظه دور سرش مي چرخد و بعد ادامه بحث را دنبال مي كند

«من با شجريان مصاحبه مفصلي داشتم كه درباره موسيقي هم حرف زديم و به او گفتم كه آواز شما براي من چيزي ندارد و گفت يعني چه؟ گفتم من دستگاه هاي ايراني را بلدم و رديف ها را مي شناسم و مي دانم وقتي همايون مي خوانيد بعد از آن وارد چكاوك مي شويد و بعد هم بيداد و مركب خواني. تحريرها هم كه معلوم است. من يك بار يا دوبار از شنيدن آن لذت مي برم. دفعات ديگر غير از تكرار چيزي نمي شنوم يك هفته بعدحرف عجيبي زد. گفت من مي دانم چرا كار من براي تو تازگي ندارد چون شما اينها را بلدي و من در پاسخش جواب دادم اين همان چيزي است كه يك هنرمند نبايد بگويد. ما هربار كه شاعري شعري مي گويد توقع تازگي داريم و آن وقت شما مي گوييد كه كارم را از قبل مي دانيد.

من وقتي شعر قديم را رها كردم مدت ها هرچه مي نوشتم شعر نبود. دو سه سال طول كشيد تا با آن گذشته فاصله بگيرم. به عنوان مثال شما زمستان اخوان را ببينيد. اخوان در چاپ هاي بعدي زمستان تعدادي شعر بي وزن منتشر كرد كه شبيه انشاي بچه هاست. ايرادي كه او به شاملو مي گرفت همين بود و اعتقاد داشت كه شاملو مي تواند آنطوري شعر بگويد و ديگران كه نمي توانند گول او را مي خورند. در اين گفته نكته اي است كه وقتي وزن و قافيه را كنار مي گذاريد بايد چيزهايي را جايگزين كنيد و پيداكردن جايگزين كار ساده اي نيست.

مدتي طول مي كشد بايد جوهر شعري در كار وجود داشته باشد و اگر نباشد بدست نمي آيد. در انجمن هاي قديم وقتي كسي شعري مي خواند بقيه قافيه هايش را حدس مي زدند و لذت مي بردند و انتظار خواننده برآورده مي شد. درصورتي كه هنر براي اين نيست كه انتظار خواننده برآورده شود بلكه درگير كردن خواننده است. من هنوز هم در اصفهان با كساني روبه رو مي شوم كه سوال مي كنند شعر نو چيست و بعد كارهايشان را نشان مي دهند كه اين شعر است يا نه؟

 

براهني مشكل وزني دارد

پرهاي وهو/به جايي پرمي كشند/خيل پرندگان هراسان/بر شاخه ها سپيده و شبنم/نشسته است/و اين صدا/بايد صداي برگي باشد/بر پله هاي سنگي ايوان

زمان گذشت و حالا ديگر به تعداد كساني كه در كافه نشسته اند اضافه شده است. پشت پنجره باد است كه از لابه لاي شاخه ها مي گذرد و بر آسفالت خيابان خودش را زير چرخ ماشين ها مي اندازد. سوال بعدي را مردي مي پرسد كه در رديف آخر صندلي ها نشسته است و كيفش را روي ميز گذاشته. مي پرسد اگر بطور طبيعي در شعر شاعري وزن وارد شود و جهان بيني خودش را هم داشته باشد ايرادش چيست؟

«هيچ اشكالي ندارد به ويژه آنكه اغلب شعرهايي كه سروده شده و خود من هم سرودم در وزن نيمايي است. حقوقي و شفيعي كدكني هم همينطورند و وزن را نباخته اند اما همان محدوديت قديم در شعر نيمايي هم ديده مي شود. همان كلماتي كه در وزن هاي قديمي جا نمي گرفتند در شعر نيمايي هم نمي گنجند. من با آتشي هم كه حرف مي زدم مي گفت من وزن را نباختم حس كردم طوري با وزن در شعر روبه رو مي شود كه خود به خود وزن هاي قديمي را برنمي تابد. اگر به او مي گفتي وزن را باختي ناراحت مي شد.

براهني در شعر دف را بدف مدعي است كه هيچ اشتباه وزني مرتكب نشده است درصورتي كه اينطور نيست و چند اشتباه فاحش دارد. بزرگترين ايراد من به سايه كه اگر مجموعه مقالاتم را منتشر كنم چاپ مي شود اين نكته است كه يك نفر مي تواند غزلي بگويد كاملا تازه كه من منكر نمي شوم اما طبيعي نيست و اين مقدار فشار مخالف آزادي هنري است. ما با اسب هم مي توانيم از شهري به شهري ديگر سفر كنيم اما لزومي به انجام اين كار نيست. اين دسته از شعرها وقتي ترجمه مي شود چيزي از آنها باقي نمي ماند.

وقتي وزن و قافيه و تساوي مصرع ها ازبين رفته تنها مضمون مي ماند كه بسيار پيش پاافتاده است. درست مثل شعر فولكلور كه اگر به زبان ديگري ترجمه شود چيزي از آن نمي ماند حالا ممكن است عده اي ايراد بگيرند كه از لحاظ زيبايي شناسي امكانات زبان بينهايت است.»

دست هايش را دراز مي كند تا سيگاري بگيراند و با هر پكي ابري به ابرهاي دنيا اضافه كند اما علي دهباشي كنارش نشسته است و بيماري او سبب مي شود كه موحد فعلا طعم تلخ دود را فراموش كند. بحث به ترجمه كشيده مي شود كه دكتر معتقد است فقط بعضي از شعرها در ترجمه خوب درمي آيند مثل سنگ آفتاب اكتاويوپاز

سپيداري از آب / فواره اي كه با دكماني اش مي كند / چشمه اي كه پلنگان براي نوشيدن رويا كنارش مي آيند / ساعات نوري كه پرندگانت به منقار برند.

«اين شعر سرشار از تصوير است. اما شعرهايي كه تصويري نيست و به زبان متكي است مثل شعرهاي شاملو، اگر ترجمه شود چيزي ندارد. رابرت فراست جمله اي دارد كه يكي از مترجمان شعر در هلند مي گفت اين جمله فراست ما را بيچاره كرد كه شعر چيزي است كه در ترجمه از دست مي رود. شايد بعضي شعرها را بتوان ترجمه كرد اما اگر كسي پيدا شود كه با قدرت معادل آفريني كند. شاملو در ترجمه از خودش مايه مي گذاشت و ترجمه حالت سرايش پيدا مي كرد، ولي آيا هيچكدام از شعرهايي كه ترجمه كرد مي تواند مال ادبيات ما باشد و در كتاب هاي درسي بيايد؟

 

دست هاي ما در پوست گردوست

بامها را ناميده ام/آسمان ها را ناميده ام/اكنون/نام تمام آسمان ها را مي دانم/و در كنار بركه پر آفتاب و كبوتر/خاموش ايستاده ام

/نامت را پنهان كرده ام/تا تمام نامها صدايت كنند.

برگشته ام به گذشته و آن روزهاي دودآلود را به ياد مي آورم؛ همان روزهايي را كه شعر به يكباره از رمق افتاد و حتي استراحت چندساله اش در CCU هنوز هم كاري از پيش نبرده است. برگشته ام به خاطرات كتاب كوچك سياه رنگي در قفسه كتابخانه پدربزرگ؛ كه شعرهايش مثل آتشفشاني زبانه مي كشيد و تاريكي هاي اتاق را روشن مي كرد و بعد دهباشي درباره فطرتي كه در شعر ايران پيش آمده سوال مي كند.

«فطرت در شعر دلايل مختلفي دارد كه يكي از آنها عملكرد نادرست صدا و سيما است و ديگري موج غزلسرايي كه شكل گرفت و فضايي مسلم را حاكم كرد و دوم اينكه توقع ما نبايد زياد باشد. ما در دوره اي شاعراني داشتيم كه دست همه را در پوست گردو گذاشتند. بعد از فردوسي حماسه سرايي ممكن نشد و بعد از حافظ هم غزلسرايي پا نگرفت. نيما در شعر انرژي زيادي را آزاد كرد. در شعر كلاسيك صداهاي مشخص كم تعدادند. قبلا همه مي خواستند مثل حافظ شعر بگويند اما بعد از نيما صداهاي زيادي شنيده شد.

ما در يك دهه صداي فروغ، آزاد، اخوان و آتشي و... را داشتيم كه كار را براي بعدي ها مشكل مي كند و بقيه بايد از تجربيات اينها بگذرند. ما نبايد توقع داشته باشيم كه در هر دهه شاعر قدرتمند معرفي شود. هيچ كجا اين اتفاق نمي افتد حتي در داستان نويسي. بنابراين من اصلا دير نمي دانم، اما به كساني كه شعر مي گويند مي توانم بگويم قضيه را دست كم گرفته اند.

 

با شاملو روزهاي تلخي را گذراندم

دنياي آدم هاي شاعر و نويسنده دنياي عجيبي است. سرشار از ناشناخته هايي كه در هر لحظه اش مي تواني با ابعاد تازه اي از آنها روبه رو شوي و شايد هم به همين خاطر است كه محمدهاشم اكبرياني اين بحث را پيش مي كشد كه در برخورد با شاعران معاصر كدام چهره تاثير بيشتري در زندگي شما داشته است؟

«شايد تعجب كنيد اگر بگويم در برخوردي كه با شاعران داشتم از هيچ كدام آنها راضي نبودم و حتي از بعضي خاطرهاي تلخي دارم كه شاملو از آن جمله است. قبل از انقلاب وقتي مجله ايرانشهر در لندن منتشر مي شد معلوم نبود صاحب امتياز آن كيست و خيلي ها با بدبيني معتقد بودند كه شاملو از دارودسته هاي كلنل قزاقي است يك روز ساعدي سراغ من آمد و گفت؛ تو در لندن هستي و آن وقت با شاملو همكاري نمي كني.

من هم شاملو را آنچنان نمي شناختم و به آنجا كشيده شدم و دو سه ماه بسيار تلخي را گذراندم. البته تقصير خود ماست كه با تملق و احترام بي معنا، اين چهره ها را به آدم هايي نقدناپذير تبديل مي كنيم. اگر بپرسيد از چه كسي چيزي ياد گرفتم بايد بگويم زبان شناس جواني بود به اسم پرويز مهاجر كه وقتي با هم آشناشديم. مدت ها درباره شعر حرف نمي زديم و من هم فكر نمي كردم علاقه اي داشته باشد تا اينكه يك روز به خانه ما در اكباتان آمد و من هم شعري نوشته بودم كه آغاز كارهاي بي وزن من بود و در كتاب بر آب هاي مرده مرواريد چاپ شد.

غروب نگفتي است/غروب ننوشتني است/مگو كه عرياني است/هيچ بيدي را برگ اين همه باد نيست/مگو كه تنهايي است/هيچكس را تاب اين همه دانش نيست/غروب را از مسافران بپرس/در غربت مخواب/مبادا در غروب بيدار شوي

شعر را در كتابي گذاشته بودم كه او همان را برداشت و خواند و پرسيد؛ اين شعر از كيست و من در جوابش گفتم خودم. گفت؛ پس مزخرفاتي كه تا ديروز مي نوشتي چه بود. گفتم؛ تو مگر از من شعري خواندي، گفت؛ آره. گفتم؛ پس چرا چيزي نمي گفتي؟ جواب داد؛ مي ترسيدم دوستي ما به هم بخورد. اگر كسي برايش شعر ضعيفي مي خواند مي گفت تو به من توهين كردي. با بعضي از شاعران قطع رابطه كرده بود مثل اسماعيل خويي مي گفت؛ بچه خوبيه اما شاعر نيست.

فرهاد كمالي در ادامه همين بحث مي گويد؛ آيا دلخوري شما شخصي است؟

«نه! آنها چيزي نداشتند. بعضي ها شعر خودشان را هم نمي شناختند. از ويژگي شاعران اين است كه اگر بگوييد كارهاي قديمي شما بهتر است عصباني مي شوند. آتشي سر همين قضيه نزديك بود كسي را بزند. طرف از آهنگ ديگر حرف زده بود و به آتشي برخورده بود.

 

خبرنگاران كم مطالعه اند

مشتي نور سرد/از چشمه آبي/برخيز/سپيده دم نزديكست/هر نهالي كه صبح كاشتيم/غروبش از ريشه بر كند/باز هم/فقط كار باقي است/برخيزمثل همه/مثل هميشه/خورشيد مهربان قديمي/قطره هاي شب را/از گونه ها/پاك خواهد كرد

غروب بود. غروبي زمستاني كه پرنده ها، بي آوازي بر شاخه ها به لانه هايشان برمي گشتند و سياهي سفره اش را در آبي هاي آسمان پهن كرده بود و ما مي خواستيم يك استكان چاي بنوشيم و دلتنگي را به دست باد بسپاريم. غروب بود. غروبي كبود در يكي از كوچه هاي خيابان پررفت و آمد انقلاب، روبه روي بيمارستاني كه روزي ميزبان بسياري از شاعران و نويسندگان اين سرزمين بود. خيلي هايي كه حالا زير تلي از خاك خوابيده اند.

«من ارتباطم بسيار كم است. يكي از كساني كه سبب شد ارتباطم با اين و آن بيشتر شود خانم بهبهاني بود. شخصيت او طوري است اگر گروه هاي مختلفي كه زير يك سقف بگذاري ممكن است يكديگر را نابود كنند، در منزل ايشان به راحتي كنار هم مي نشينند. من يكي، دو بار جلسه را با تلخي ترك كردم و فكر مي كردم كه بهبهاني ناراحت مي شود اما خوشبختانه اينطور نبود.»اين مهماني كوچك را كساني شكل مي دهند كه همكاران ما به حساب مي آيند.

دوستاني كه يا در خبرگزاري ها مشغول فعاليتند و يا روزنامه ها. البته دوستان ديگري هم هستند كه فعلا به خاطر تعطيلي روزنامه ها مجبورند روزها را بي دغدغه بگذرانند و اين شايد بهانه خوبي است تا دكتر ضياء موحد گلايه هايش را از دست خبرنگاران رديف كند.

«گله من از خبرنگاران اين است كه خيلي هاشان كم مطالعه هستند و وقتي براي مصاحبه مي آيند مي بيني تقريبا از تو چيزي نخوانده اند. من با كمال بي رحمي به رغم ميل باطني مجبور شدم با چند نفر مصاحبه نكنم ساده ترين كار اين است كه شما سوالي را مطرح كنيد و بعد هم من پشت سر هم حرف بزنم تا سوال بعدي. ما عادت كرده ايم بنشينيم و كسي براي ما حرف بزند. يادم مي آيد وقتي علي اصغر ضرابي با كسي مصاحبه مي كرد، مطالعه مي كرد. چند روز پيش خبرنگاري زنگ زد و خواست كه با من گفت وگو كند.

من متوجه شدم تا حالا از من چيزي نخوانده گفتم اينطوري كه مصاحبه جالب نخواهد بود و بعد جواب داد؛ من مجبورم هر هفته سه تا گزارش بنويسم بنابراين فرصت نمي كنم همه كارها را بخوانم. تنها مورد جالبي كه من برخورد كرده ام مصاحبه هوشنگ گلشيري با سيمين دانشور است كه دانشور به گلشيري گفت تو خرده شيشه داري و بعد هم كه او را شناخت حرفش را پس گرفت.»

دهباشي و ولي زاده در جواب حرف هاي موحد به نكته هاي مهمي اشاره مي كنند. دهباشي مي گويد بعد از انقلاب و به ويژه دوم خرداد در زمينه ادبيات سياسي روزنامه نگاري ما خيلي پيشرفت كرده و در زمينه هاي ديگر با افت روبه رو بوده ايم. بچه هايي كه آثار ارزشمند ارائه مي كنند، نمي توانند در روزنامه ها كار كنند. رضا ولي زاده هم بحث كم سوادي مديران نشريات را پيش مي كشد و مي گويد اگر شما به بعضي از مديران بگوييد يادداشت بنويسد ممكن است كار به اورژانس كشيده شود.

شيريني خاطره هاي رنگارنگ در فضاي كوچك كافه پيچيده است و هر كسي سعي مي كند به يادماندني هاي خاطراتش را به ياد بياورد كه دهباشي دوباره وارد بحث مي شود؛ ما مي خواستيم شب ويرجيتياوولف را در مجله بخارا برگزار كنيم كه خبرنگاري زنگ زد و سوال كرد آيا خانم وولف خودش هم دراين مراسم شركت مي كند!بهنام قلي پور هم كه قبلا همكار ما بود و حالا كافه تيتر را اداره مي كند مي گويد؛ يك روز خبرنگاري به اينجا آمد و شماره تلفن اكتاويوپاز را مي خواست تا با او گفت وگو كند، من هم در جوابش گفتم مي تواند از آقاي دهباشي كمك بگيرد.

محمد هاشم اكبرياني هم در همين راستا مي گويد؛ روزي يكي از شاعران پيشكسوت كتابي منتشر كرده بود و من از او خواستم كه درباره كتاب مصاحبه اي تنظيم كند كه قبول كرد و در سوال اول نوشته بود جناب استاد و بعد هم خودش جواب داده بود البته من استاد نيستم و اين داستان گواه اين است كه بسياري از مشكلات اين حوزه برمي گردد به اساتيد ما كه حاضرند براي انتشار عكس هايشان دست به هر كاري بزنند.

 

وقتي ساعدي عصباني مي شد

كوچه هاي شهر را ورق مي زنم/روي همه كاشي ها/نام ترا نوشته اند/به كتابخانه ها مي روم/روي همه كتاب ها/خنده و سلام ترا نوشته اند/به زندگي چه نزديك بودي و از مرگ چه به دور/چگونه شد/كه به گام زدني چند/چنين دورو و نزديك شدي منظره خرد و چشمان درشت/گناه تو اين بود/و لاجرم يك روز آفتاب پاييزي/بعد از كسوف/در كوچه اي بي نسيم/بر باد رفتي

اين مرثيه به ياد احمد ميرعلايي نوشته شده است مرثيه اي براي خاموشي اش. شايد موحد دوست ندارد آنقدرها لابه لاي خاطرات گذشته پرسه بزند پس ما هم سكوت مي كنيم و از او مي خواهيم خيلي كوتاه جنگ اصفهان را مرور كند. همان مجله اي كه هنوز هم به تعبيري تنها جايي بود كه ادبيات را براي ادبيات مي خواست پس شنيدن باقي ماجرا از زبان موحد شنيدني است؛«خيلي ها مدعي هستند كه پايه گذار جنگ بودند اما واقعيت اين است كه در آغاز جمع كوچكي، متشكل از هوشنگ گلشيري، جليل دوستخواه، احمد گلشيري محمد كلباسي و رستميان شكل گرفت من هم در تهران دانشجو بودم و هرازگاهي در آنجا شعري منتشر مي كردم و بيشترين سهم من در شماره آخر بود كه سردبيرش بودم. دريك شماره ابوالحسن نجفي مقاله اي ترجمه كرده بود كه ساعدي و جلال آل احمد گله داشتند.

يادم مي آيد ساعدي عصباني بود و براي همين لحن سخنش عوض شد. بعد هم ناصر پوراميد مقاله اي نوشت كه نزديك بود كار دست نجفي بدهد البته حقوقي هم بود كه حضورش جنگ را گرم مي كرد و به نوعي حلقه ارتباط با شاعران تهران بود»

 

تقديري خشكيده درگلو

مرگ پرنده باد است/وقتي كه در ميان قفس/ناچار/خاموش مي نشيند/و گوش مي دهد/آواز ميله ها را در باد/آه اي پرنده بگذار/تا بادها تو را بسرايند

غروب بود غروبي كبود كه پشت تاريكي پنهان ماند و ما از پشت پنجره عابران سرگرداني را مي ديديم كه مچاله در انبوه خاطرات به خانه بازمي گشتند.

به ساعتي كه نداشتيم نگاه كرديم و قرار شد خيابان ها را همان گونه كه آمديم برگرديم. خيلي چيزها به يادمان مي آمد اما مجالي نبود و تقدير ما را آورده بود آنجا تا حرف هايمان را نيمه كاره در گلو بخشكانيم.

اين مصاحبه قبلا در روزنامه كارگزاران چاپ شده است .

 

 

 

پايان يک تراژدي     ‌مجموعه‌اي تازه از اريش فريد

  

آنکه هولناک‌

پره‌هاي آسياي بادي را

پيش‌رو دارد

برانگيخته مي‌شود

قلبش‌

و سرش‌

و نيزه‌اش‌

در نبردي‌

که با اين غول‌

در پيش دارد

اما آنکه پره‌هاي آسياي بادي را

بعد از قهقهه‌

اوباشان‌

هنوز هم پيش‌رو دارد

و غول را

هنوز هم در سر

نيزه را

در قلب دارد

 

اگر به چهره‌اش در عکس‌هايي که از او به يادگار مانده خيره شويد نه نشاني از طغيان روحي آدمي را پيدا مي‌کنيد و نه حس تند مزاجي کسي که عکس‌هايش را در دست گرفته‌ايد. او در ظاهر بسيار آرام است و مهربان، با موهايي جوگندمي و سبيل‌هايي که از ته تراشيده شده‌اند. حکايت شعرها با قيافه‌اش حکايتي کاملا‌ متفاوت است. شعرهاي او در عين اينکه بسيار ساده‌اند اما زخمي عميق يادگار سال‌هاي دور را به تصوير مي‌کشانند.اريش فريد شاعر هميشه معترض اتريشي که آلماني زبان است سرنوشت پرفراز و نشيبي را پشت سر گذاشت. او به‌خاطر موضع‌گيري‌هاي چپگرايش سال‌ها مجبور بود با روبنديل‌اش را جمع کند و از کشوري به کشوري ديگر پناه ببرد. او اعتقادداشت شاعري يعني مقاومت در برابر بي‌احساسي، کوته‌فکري، بي‌عاري و بي‌خيالي.شايد به‌خاطر همين احساس تعهد است که با آنکه سال‌ها پيش او براي هميشه از زندگي خداحافظي کرده شعرهايش قاب بسياري از ديوارهاست. ريشه اشعار فريد در مبارزه با فاشيسم، مخالفت با جنگ ويتنام، اعتراض به سياست اسرائيل درباره سرکوب اعراب گره خورده است. او همواره مبلغ مقاومت سياسي در دنيا عليه سرمايه‌داري بود که اين نکته سبب شد رسانه‌ها در برابرش موضع بگيرند و شعرهايش را سانسور کنند.

سياستمداران کشورهاي آلماني زبان از ورود آثار او به کتاب‌هاي درسي جلوگيري کردند اما با همه اينها صداي او رساتر از پيش به گوش جهانيان رسيد.او معتقد بود که هرچه خواننده بيشتر درباره زندگي شخصي‌اش بداند راحت‌تر با‌آثارش ارتباط برقرار مي‌کند، پس حالا‌ زمان آن رسيده است که نگاهي بيندازيم به زندگي اريش فريد شاعر اتريشي آلماني زبان.

 او در سال 1921 در وين متولد شد. سازمان مخوف گشتاپو پدرش را به قتل رساند و فريد به ناچار در 17 سالگي به انگليس پناه برد. در زندگي براي گذران روزمرگي‌هايش مثل بسياري از شاعران و نويسندگان بزرگ، به شغل‌هاي زيادي روي آورد از جمله کتابداري، تکنسين آزمايشگاهي، کارگر موقت روز مزد و ... او معمولا‌ هر شب پيش از آنکه چشم‌هايش را بر هم بگذارد شعر مي‌نوشت.

شعرهاي عاشقانه او گواه اين ادعاست که به صراحت بگوييم اريش فريد با تمام روحيه معترضي که داشت عاشق بود يک عاشق واقعي و درد کشيده. به واسطه آثاري که يادگار گذاشت جايزه‌هاي مختلفي را از آن خود کرد. نکته جالب قصه اينجاست که اين شاعر، نويسنده و نمايشنامه‌نويس 18 سال تمام در بخش آلماني راديو بي‌.بي‌.سي به تفسير مسائل و رخدادهاي سياسي مي‌پرداخت.

مترجماني مثل علي عبداللهي و خسرو ناقد تا اکنون آثار زيادي از اريش فريد را به فارسي برگردانده‌اند. ناقد پس از انتشار کتابي با عنوان <بر لبه تيغ> که به سرعت در بازار کتاب ناياب شد، اين روزها گزيده‌اي از شعرهاي او را با نام <مرگ را با تو سخني نيست> از سوي نشر چشمه منتشر کرد. آثار فريد براي علا‌قه‌مندان بي‌شمارش هميشه جذابيت دارد اگرچه پايان زندگي‌اش بيشتر شبيه تراژدي است. اريش فريد در 22 نوامبر سال 1988 در 67 سالگي هنگامي که در لندن مشغول شعرخواني بود درگذشت .

 

http://yasin59.blogfa.com

yasinnam@yahoo.com

نشاني وب سايت :

نشاني email :