|
كارنامه :
مسئول روابط عمومي و کانون شعر
حوزه هنري گيلان
تسليت به خودم
سطرهاي شيشه اي
ما استکانها را دست کم گرفته بوديم
کم گرفته بوديم حيوانات دست آموز را
و اندوه روژ لبي
که استکان را نوشيده بود.
اين بود رفت و آمدي که
خواب را خلاصه مي کرد
ماجراي کوچک انسان را
که ساعتش را پيدا نميکرد
ما صبحانه ي کوچک خود را کم گرفته بوديم
و قدمت فصل ها را،
که با کسالتي"سياه و سفيد" سر ميشد
بالا مي آورد
اسامي محترمي را که ما بلعيده بوديم
سر انجام نازک روزها را به هم طعنه ميزديم
گونه به گونه ي مات يکديگر
کلمات را نام ميبرديم و
اندوه کم گرفته را ياد آور ميشديم
ما در محاصره بوديم
ديوارها پوشيده از محاصره بود
" وهم" چيزي براي نوشتن دلتنگي نداشت
پراکنده بود در ريه هاي اتاق
در طعم سرد توت فرنگي
و ظرافتي که از انگشتان کم حرف دبستاني دور
بيرون ميزد
اسامي بالاي بلندي گريه ها را تکرار مي کردند
بالاي بلاهت نام هاي تازه هديه ميدادند
با "دور" آمده بودند و
با "دور" خوابيده بودند و
با "دور" بچه دار شده بودند
و با "دور" درهاي باز را بسته بودند
- ما نام خود را دست کم گرفته بوديم
و شهر وندان ساکت شهري "سياه و سفيد" ...
پيچيده در ملحفه هاي بلند
که نزديکشان را فروخته بودند
استکانها را با شعر
شعر را با سکوت
و شهر را با سکونتي دست آموز معامله کرديم
"نفت" سکوت ما را ياد آور نشد
"الکل" آسانمان نکرد
و بعد ات سراسيمه ي کلمات
از پله ها پايين نيامدند
پله ها ريختند توي کلمات
و کم کم پياده رو ها
با پل هاي عابر پياده مهربان شدند
خم شدند روي استکانهاي روشن
صبوري ما ملحفه ها را پدر کرد
بلندي کوتاه نيامد
کمي خواب
خردکي نان
که روياهاي بلاتکليف را
چون انگشتاني نوازش ميکرد
از بارانهاي همسايه خيس تر
ازآسمان همسايه مي گفتيم
حرف هاي ما سمت "آنجا" بود
و آنجا "آنها" بودند
و آنها نبودند
و بعد " نبودن" در زد
و "در" به سمتي گشوده نشد
کوچه اي کوچک
جماعتي کج
که ديگر سايه اي نداشت
"دلش گرفته بود".
|