خانه

انجمن ادبي

چهره ها

کتابخانه

گالري عكس

تكانه

مسابقه

کارگاه

پيوند ها

پيشنهاد

تماس با ما

 

***************************

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***************************

  

جريان شعر و داستان

پايگاه خبري ادبيات گيلان

تاسيس 1386

 

 

 

نام : حيدر       

نام خانوادگي : مهراني

تاريخ تولد :

محل تولد : 

تلفن تماس : 

 

 

تاريخ بروز رساني 28/01/87

جاي پاي زخم

« شب 25 مرداد 1324 نوزده افسر و شش سرباز با دو کاميون و يک جيپ از پادگان مشهد به سمت قوچان حرکت مي کنند ، قصد آنها قيام برضد حکومت است و رهبرشان سرگرد علي اکبر اسکنداني ، به آنها دستور داده است که هر گاه مأموران دولتي جلوي آنها را گرفتند ، بدون سؤال وجواب روي آنها آتش کنند . شب بعد به مراوه تپه مي رسند وصبح فردا پادگان مراوه تپه را بدون حادثه خلع سلاح مي کنند . روز بيست وهفتم مرداد به گنبد کاووس مي رسند ... دراين فاصله طبعاً خبر اين شورش همه جا پيچيده است و چنان که بعدها روشن شد سر لشکر ارفع ، رئيس ستاد ارتش به نيروهاي دولتي دستور داده است که هرجا با افسران شورشي روبرو شوند . آنها را گلوله باران کنند . « ولي اسکنداني به قدري مغرور بود که تصور نمي کرد ژاندارم وپاسبان جرأت مقابله با ما را داشته باشند » وتصميم مي گيرد که روز روشن ستون شورشي خود را ازخيابان اصلي شهر گنبد عبور دهد ، غافل از اين که ژاندارمها و پليس ها درساختمان شهرباني که مشرف به خيابان بود ودر کوچه هاي دو سمت خيابان با تفنگ و مسلسل کمين کرده بودند ( و )  به محض اين که جيپ اسکنداني به نزديک شهرباني رسيد ، ناگهان وبدون هيچ اخطاري از دو لوله مسلسل وصد وبيست تفنگ ، آتش به سوي جيپ سرازير شد . »

« ... من دراتومبيل دوم بودم و ديدم که جيپ اَنا فرو نشست وغرق دردود شد تمام اين حادثه درعرض يک ثانيه اتفاق افتاد وسر نشينان جيپ بدون امکان کمترين عکس العملي آناً تهيه شدند ؛ آنها هفت نفر بودند : سرگرد اسکنداني ، ستوان يک نجدي ، ستوان يک شهبازي ، ستوان يک نجفي ، ستوان دو مينايي وسربازان وظيفه موسي رفيعي و بهلول درکنار هم و درآتش قيامي قهرمانانه ولي بي موقع سوختند .

بعد ها خبر آوردند که جنازه آنها به کلي متلاشي شده بود . جنازه ها تا صبح درميان جيپ و در وسط خيابان مانده بود . درداخل جيپ چند نيم پوستين بود که اگر شب سرد شود استفاده نمايند ...

وقتي نسيم مي وزيد و باد ، پشم پوستين ها را مي لرزاند ، ژندارم ها از ترس آتش مي گشودند وجنازه ها را به رگبار مي بستند به اين ترتيب جنازه ها تا صبح متلاشي شده بودند ... » ( 2 )

« ستوان يک نجدي از خانواده فقيري بود ، چهار بچه کوچک داشت که زير انداز شان زيلو بود . » ( 3 )

« بيژن » يکي از « چهار بچه کوچک » ستوان نجدي است که هرگز پدر را نمي بيند وقصة پدر را به تدريج ودر طول ساليان از زبان مادر مي شنود و بعدها با جستجو و يافتن هرگونه نوشته وخاطره اي که رد و نشاني از پدر درآن يافت مي شود وجودش را با آن پيوند مي زند .

ازده داستان « يوزپلنگاني که با من دويده اند » ( 4 ) درسه داستان « تاريکي در پوتين » - « خاطرات پاره پاره ديروز » - « سه شنبه خيس » چشم انداز حوادث به گوشه اي از صحنه هايي که بر « پدر » گذشته است گشوده مي شود و هر يک از اين داستان ها نوعي بازسازي از صحنة مرگ پدر ويا درهم آميختگي بخشي از آنچه بر «پدر» رفته است يا حوادث مشابهي است که به اشکال گوناگون در بستر زمانه تکرار مي شود .

تلاشي ِ اجساد افسران سوار بر جيپ اسکنداني در اثر به رگبار بستن ژندارمها ودرهم آميختگي اعضاء بدنِ به آتش بستگان وغير قابل تشخيص بودن هويت جنازه هاي متلاشي شده در داستان پاره پاره ديروز بازسازي مي شود :

« همان شب » من و ماهرخ نشستيم و تکه هاي عکس را کنار هم گذاشتيم جور درنمي آمد نمي دانستيم جليقه پاره پاره شده با آن همه قطار فشنگ مال ميرزا است يا دکتر حشمت ... ميرآقا گونه نداشت ، پيشاني وعينک دکتر حشمت گم شده بود ... من تا سفيدي اذان بيدار ماندم وعکس هاي ريز ريز شده را جابجا کردم ... »

بنابراين درنوشته هاي او هر کجا که اشاره اي به تاريخ 29 ، مرداد ، تابستان ، گنبد ، خراسان و نامهاي که نشاني از اين حادثه دارد بر مي خوريم بايد به اين خاطره برگرديم ... « خاطره اي » که بايد از شنيده ها وخوانده ها مايه گرفته باشد .... خاطره اي که درتمام عمر لحظه اي از او جدا نمي شد .

در « سپرده به زمين » مي خوانيم : « آنها صبحانه را با به خاطر آوردن يک روز چسبنده تابستان مي خورند .... روزي که آفتاب از مرز خراسان گذشته ، روي گنبد قابوس کمي ايستاده واز آنجا به دهکده آمده بود صبحي شيري رنگ را روي طناب رخت مليحه پهن کند ... » روزي که ژاندارمها دور يک جيپ حلقه زده بودند ... تا مليحه وطاهره به پل برسند آنها جسد را توي جيپ گذاشتند و رفتند . »

آيا « آفتاب » که از مرز خراسان مي گذرد و روي « گنبد قابوس » کمي مي ايستد ودر آنجا به دهکده مي آيد  تا صبحي شيري رنگ را روي طناب رخت مليحه پهن کند ، همان « پدر » نيست که قصه اش در همان « غروب » تمام مي شود وبه خون مي نشيند و يا اين قصّه همان تکرار ديگرگونة قصّه پدر نيست که « حلقه زدن ژندارمها » به « دور يک جيپ » وجسد هاي سوخته را مکرّر مي کند .

در« تاريکي در پوتين » پدر طاهر چنين تصور مي شود : « .... اگر مي توانست تا پائيز زنده بماند چهارمين سال تدفين بقچه اي تمام مي شد که فقط چند لحظه در آن تکه هاي جزغاله وسياه ، چشمهاي ترکيده وصورتي پراز دندان را ديده بود وبه او گفته بودند که اين طاهر است . » که در دنبالة قصّه اين تصوير پي هم مکرّر مي شود : « دوباره آن بقچه باز شد ، بازهم آن پوست مچاله شده ، چشمهائي که ترکيده بود وآن دندان ها ... »

پدرطاهر « يک لنگه پوتين سربازي » را که از آب گرفته شده است « همان شب به خانه اش وآن را روي طاقچه گذاشت ... درِ اتاق را نبست ... پرده را کنار نزد ... رختخواب پهن کرد ، دراز کشيد وبا چشمهاي باز خوابيد ... کمي بعد يا قبل از نيمه شب ، رودخانه از لنگه هاي باز دربه اتاق آمد و از روي پوتين و پدر رد شد ... » دراينجا ( پدر طاهر ) بااين که « چهار سال پيش » بقچه جسدي که « .... درآن تکه هاي جز غاله وسياه ، چشمهاي ترکيده وصورتي پرازدندان را » ديده بودند به او گفتند که اين طاهر است و او آن بقچه را به همين نام دفن کرده بود نمي خواهد باور کند که جسد جزغاله شده همان طاهر بوده باشد وبه « پوتين سربازي » گرفته شده از آب مي بندد و شبها در اتاق را نمي بندد و با « چشم باز » در رختخواب دراز مي کشد وبه انتظار مي ماند که « طاهر »  باز گردد .

اين قصّه نيز همچون قصّه پدر بيژن درتابستان اتفاق مي اُفتد ودر لحظه اي پدر طاهر مي بيند که « ... دوباره آن بقچه باز شد . باز هم آن پوست مچاله شده وچشمهايي که ترکيده بود وآن دندانها .... سينه پدر خيس از عرق شد وتابستان بخ زده اي ، پيراهن سياه را به تنش چسباند ... »

گويي اين صحنه به تمامي با يادآوري خاطره تابستان سال 1324 که چون « تابستان يخ زده » اي ، « پيراهن سياه » را به « تَن » مادر چسبانده بود بازسازي شده است و« قصّة طاهر » تکرار ديگر از قصّة خونين » پدر است .

در « خاطرات پاره پاره ديروز » که عنوانش مي تواند برگرفته از حادثه برگذشته بر « پدر » باشد ، « آلبوم » که جلد آن « سنگ قبر » است و روي آدمها افتاده است درزماني که « هوا بس ناجوان مردانه » سرد مي نمايد به ناگزير پاره پاره و به آتش سپرده مي شود .

« تيمور پرسيد : عکسها را چکارش کنيم آقا ؟

-        پاره کن .

زير پاهاي تيمور پراز تکّه پاره هاي عکس ، پيشاني ميرزا ، چشمهاي دکتر حشمت ، عينکهاي پاره شده ، قد بلند وتکه تکه شده مير آقا ومستطيلي روي ديوار ، بدون قاب عکس جنگلي ها ، غمبارتر از تمام ديوار هايي بود که من تا آن روز ديده بودم و هنوز هم مي بينم ... »

« همان شب من و ماهرخ نشستيم تکه هاي عکس را کنار هم گذاشتيم جور درنمي آمد . نمي دانستيم که جليقه پاره شده با آن همه قطار فشنگ مال ميرزا است يا دکتر حشمت . لبخندي که دندانهاي برهنه اي را دور مي زد مال ميرزا است يا مير آقا ... ومن تا سفيدي اذان بيدار ماندم وعکس هاي ريز ريز شده را جابجا کردم وگفتم ماهرخ يکي دوتا تکه پيدايَش نيست . مير آقا گونه نداشت ، پيشاني وعينک دکتر حشمت گم شده بود . کمي از موها و نصف صورت ميرزا را نتوانسته بودم پيدا کنم ... فردا عکس را با همان تکه هاي پيدا نشده قاب گرفتيم وزديم روي همان مستطيل لخت ديوار و26 سال ماهرخ آن عکس را نگاه کرد . »

گوئي باز هم بازنويسي ودوباره سازي قصّة پدر است که اين بار به صورت عکسهايي مختلف وپاره پاره شده به نوعي ديگر تکرار مي شود .

« بيژن » درکمتر از چهار سالگي است که « پدر » پرواز مي کند وبراي او « پدر » همان است که در عکس هاي آلبوم خلاصه شده است .

« ملحيه پرسيد : صورت پدر بزرگ يادته ؟

طاهر گفت : « نه پدربزرگ براي من همين عکسها است . » وسرانجام « طاهر آلبوم را بست اين بار آنقدر آرام که مليحه صداي بسته شدنش را نشنيد . »

در « سه شنبه خيس » که روز آزادي زندانيان سياسي سال 1357 را تصوير مي کند ، مي خوانيم : « فردا ي آن روز ، صورت خانم کمي دورتر از مليحه ، در صفحه اول روزنامه اي بود ودر روزنامه اي ديگر ، عکس بزرگي از درهاي زندان اوين چاپ شده بود که با صداي کنار رفتن سالهاي 1324 تا 1357 باز مي شد . »

مي بينيم « بيژن » سال مبدأ را 1324 مي گيرد که باز هم بازگشتي به سال تاريخي پرواز « پدر » است . دراين داستان « مليحه » ، دختري که هفت سال پيش ريحاني پدر مليحه ، پشت انبار سيب زميني زندان ، به تيرکي چوبي بسته وتيرباران شده بود ، البته بعد شيلنگ آب روي تيرک گرفته وآن را شسته بودند ، البته باران نگذاشته بود که خون روي علف هاي کنار تيرک پينه ببندد » درروز آزادي جمعي زندانيان سياسي به زندان اوين مي رود که پدرش را از ميان زندانياني که آزاد مي شوند باز جويد و مي بيند « اين طرف در بزرگ اوين که مثل زخمي کهنه ، زخمي خشک ، زخمي که خونريزي اش بند آمده باشد باز بود ، سياوش روي غرور پير شده پاهايش ايستاده ، همان شال سفيد و بلندي را به گردن داشت که سالها پيش ، شب دستگير شدن آن را از جارختي چوبي وکنار پيراهن مليحه برداشته بود . درتمام آن سالها هر بار مليحه فرصت پيدا مي کرد ، پيراهن را برمي داشت به آن نفتالين مي زد ودوباره آويزانش مي کرد ، درست روي همان گيره جارختي وکنار همان شال بلند که حالا سياوش در سفيدي آن به او نزديک مي شد آهسته گفت : سلام پدر . مي دانست براي دست زدن به صورت پدرش بايد از فاصله دور از بين واقعيت تا رويا بگذرد .»

« بيژن » با گذر از « رويا » آرزو مي کند که اي کاش پدر زنده بود و مي توانست « روي غرور پير شده پاهايش » مي ايستاد وبا گشوده شدن بند ، به خانه باز مي گرديد ومي توانست او را ببيند تا ديدارش تنها درخيره شدن به « عکس » خلاصه نشود . وحال که درواقعيت چنين چيزي امکان ندارد آن را در قصه مي جويد .

« مليحه » درميان زندانيان رها شده پدر را نمي يابد و « از مردم مي پرسد : بقيه کو ؟ » بقيه اش در کار نيست . او باز هم به رويايش پناه مي برد تا وقتي که از اوين باز مي گردد واز ميني بوس پياده مي شود « ... همان طور که مردم پياده رو نتوانستند بفهمند که مردي بي آنکه وجود داشته باشد ، بازو به بازوي زني ، از کنارشان مي گذرد » با پدر در رويا رها شده همپاي خود گفتگو مي کند « خسته شدين پدر » ... « خيلي مونده » و با او نه ، که با روياي او به خانه باز مي گردد .

« مليحه شال گردن پدرش را گرفت وآن را کنار پيراهن خودش آويزان کرد . حالا روي جارختي چوبي آستيني از او به شانه سياوش چسبيده بود . حالا بوي انبار سيب زميني اوين ونفتالين يک پيراهن زنانه ، قاطي هم شده بود .مليحه گفت : شما کمي دراز بکشين ، من هم سماور را روشن مي کنم ، بعد مي نشينم حرف مي زنيم . »

همان طوري که رويا نزديک و« دور » مي شود .... « همين که پدربزرگ در را باز کرد مليحه احساس کرد که صداي آژير تمام شده و دردنيا چيزي به نام لبخند وجود ندارد : سلام .

پدر بزرگ با لبخند گفت : سلام و زهرمار ، از صبح تا حالا منتظرت بودم .

« مليحه به طرف آينه رفت و موهايش را با حوله خشک کرد . آن را شانه کرد وخودش را هفت سال جوانتر به سينة پيرمرد چسباند » وگفت : « همه رو آزاد کردن پدربزرگ ، همه رو. » پدر بزرگ مي گويد : « مي دونم يه ساعت پيش BBC گفت . » مليحه مي گويد : « ولي من خودشو نو ديدم ، ديدمشون » ... « کجا ؟ » ، « دَم دراوين ... چه اشتباهي ... اين همه سال سياه پوشيدم . » وپدر بزرگ مي گويد : « خودتو گول نزن  مليحه ... به اين صندلي دست بزن بزن ، دستتو بکش روش ، بالا ، کسي روش ننشسته ؟ نه ... روي اون تختخواب رونگاه کن .... کسي روش خوابيده ؟ .... هيچ کس نيست مليحه .... همه مردن .... مادرت ..... سياوش . » مليحه گفت : « فرق مي کنه ، مادر رو ما خودمون دفن کرديم ، مگه نه ؟ ديديم که شستنش ، مگه نه ؟ اما اون سال کسي سياوش رو به ما نشون داد ؟ زنده ش رو ؟ مرده رو ؟ توي اين سالها کسي قبري ، چيزي ، سنگ قبري .... هيچ چي به ما نشون داد... »

اين نيز « روياهاي بيژن است که از گنبد سال 1324 به اوين سال 1357 سفر مي کند و « مليحه » به نوعي ديگر اين قصّه را مکرّر مي کند ودرپاسخ پدربزرگ که مي گويد : « واقعيت اينه که اون مرده » جواب اينه که من امروز آنجا بودم . » پدربزرگ مي گويد : « که چي ؟ ... « نمي دونم فقط با همين چشمهام ديدم که مردم بچه هاشونو شوهراشونو بغل کردن ورفته ن ... بعد من دستها مو باز کردم ... دنبال يه کسي بودم يه چيزي ... ديدم يه چتر توي دستمه ، اونو بغلش کردم ، يه رويارو که آبي بود اون خيلي آبي بود با خودم بردمش خونه ، ما با هم حرف زديم . » پس تو حالا يه چتر داري که هم واقعيت توست ، هم روياس

نه ... يه ساعت پيش از خونه مي اومدم ، بيرون به طوري بارون مي باريد چتر وارونه شده بود من هم ولش کردم ... واسه اين که اون واقعاً يه چتر بود مي فهمين پدربزرگ ، دوباره شده بود يه چتر .

آنها درتهراني که سه شنبه فراموش شده اي داشت از خيابانهايي گذشتند که به خاطر اعتصابها ، گاهي برق داشت ، گاهي تاريک بود ، گاهي هم به اندازة تير يک چراغ برق ، روشن ، اين بود که مليحه وپدربزرگ نتواستند نعش چتر را زير هيچ کدام از درختان کوچه پيدا کنند . حالا چتر هم يک سياووش شده بود . »

مجموعه داستان بيژن نجدي از « سپرده به زمين » شروع مي شود و در انتها به « سه شنبه خيس » مي رسد ودرجاي جاي آن خاطره پدر که سياووشي » ديگر است در چتر « بي جان » - که نام سياووش  را « مکرّر » مي کند ادامه مي يابد.

 

 

 

 

 

 

 

 

پي نوشت :

 

 

 

1-     خاطرات يک نسل پاک باخته ، نجف دريا بندري ، به نقل از قيام افسران خراسان ، ابوالحسن تفرشيان ، صص 185-184

2-      قيام افسران خراسان ، صص 74-73

3-     همان منبع ، ص 57

4-     يورپلنگان که با من دويده اند ، بيژن نجدي ، نشر مرکز ، چاپ اول 1372

 

 

نشاني وب سايت :

نشاني email :