خانه

انجمن ادبي

چهره ها

کتابخانه

گالري عكس

تكانه

مسابقه

کارگاه

پيوند ها

پيشنهاد

تماس با ما

 

***************************

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***************************

  

جريان شعر و داستان

پايگاه خبري ادبيات گيلان

تاسيس 1386

 

 

 

نام : هادي       

نام خانوادگي : غلامدوست

تاريخ تولد : 1339

محل تولد :  لاهيجان

تلفن تماس : 

 

كارنامه :

رمان دل واپس (نشر برنامه- 1379)

مجموعه داستان زخم (نشر نشانه- 1380)

مجموعه داستان چتر قرمز(نشر گفتمان- 1384)

رمان سفر تنهائي (نشر نگاه- 1386)

رمان غازهاي وحشي (نشر فرهنگ ايليا - 1386)

افسانه هاي افشار (نشر ميراث فرهنگي- 1386 )

دسته گلي براي ماه زر در دست چاپ

بالشي از خاک در دست چاپ

 

 

يك داستان چاپ نشده از هادي غلامدوست

تاريخ بروز رساني 29/01/87

 

سکسکه

 

اصلاً قرارنبود بروم خانه شان ، ولي او به دنبال يکي مي گشت که با او بنشيند که خورده بوديم به تور هم . ولي من هيچ وقت توي عمرم چنين مشروبي نخورده بودم . جلو ماشين نشسته بودم . حالم خوب نبود . چراغ هاي عقب ماشين هاي جلو را که مي ديدم دودو مي زدند ! مي رفتند و مي آمدند . تاب بازي مي کردند . شب جالبي بود ! ولي آدم با حالي بود ولي ! شماره اش را هم به من داد . هم سن بابا بود .

گفت : چند سالمه ؟

گفتم 46 سال .

گفت : چه کاره اي ؟

گفتم دانشجو .

گفت : راست گفتي ، 46 سالم است .

خانمش توي بيمارستان کشيک بود . گفت . گفت : رفته بودم بيرون پيش دوستم ، يارو زن ذليل بود .

مي داني چه شد ؟ ! داشتم مي رفتم خانه شب ، منتظر ماشين وايستادم . يک پرايد ، يک ذره جلوتر از من وايستاد .

گفت : کجا ؟

گفتم : سر درختي .

بعد سوار شدم .

گفت : چرا کاپشين نپوشيدي توي اين سرما ؟ !

گفتم : زير ژاکتم پوشيده ام .

تي شرت پوشيده بودم . بعد نگاه به عکس پسر جواني انداخت که توي قاب کوچکي از آينه ي ماشين به زنجيري آويزان بود وتکان تکان مي خورد . پسره هم سن وسال من بود .

گفت : رفته بودم پيش رفيقم تا با هم ديگر برويم بيرون ، زنش اجازه نداد . زن ذليل است . توکجا مي روي ؟

گفتم : دارم مي روم خانه .

گفت : اگر وقت داري باهم ديگر برويم يک دوري بزنيم .

يواش يواش صحبت به سمت اين قضيه پيش رفت : « حال مي کني برويم يک دوري بزنيم ؟ »

با خودم فکر کردم حالا بروم خانه چه کار ؟ ! يازده شب بود . بعد کارهاي بابام يادم آمد . با خودم گفتم ؛ حالا بروم خانه ، بازگير سه پيچ مي دهد ! بند مي کند به آدم ، ول نمي کند ! « کجا بودم ؟ ! چرا اين قدر ولي ؟ ! من صبح تا شب جان مي کنم تا شماها آدم بشويد ! امّا آدم نمي شويد ! » راستش حوصله ي گير دادن هايش را نداشتم . حوصله نداشتم  باز سرکوفت هايش را بشنوم که چرا درس نمي خواني و هي اين جا و آن وِلي ! با او رفتن برايم يک تنوعي مي شد . يک کشف تازه اي بود . تازه ! او مثل يک آدم باآدم حرف مي زد ! با خودم گفتم ؛ حالابروم ببينم چه پيش مي آيد !

آره ديگه رفتيم ببينيم چه پيش مي آيد . گفتم : يک چيزي پيش مي آيد بالاخره . تصميم گرفتم . رفتيم خانه شان . رفت ماشين را پارک کرد . رفت بالا ، من هم رفتم نشستم . روي طاقچه عکس جواني هم سن وسال من ، توي قاب روي طاقچه بود . شبيه همان عکسي که توي ماشين به آينه جلو آويزان بود . او رفت آشپزخانه ، آشپزخانه اش اوپن بود . رفت درِ يخچال را باز کرد . دوتا شيشه درآورد وگرفت به دوتا دست هايش وبه ها اشاره کرد وگفت : از اين مي خوري ؟ يا از اين ؟ !

گفتم : والله فرقي نمي کند ، هرچه شما طالب باشيد . ويسکي زياد ديده بودم .

با خودم گفتم ، عرقش بايد خوب باشد .

گفت : حالا کدامش ؟ !

گفتم : عرق !

بعد سيب داده ، پوست کندم . موز تعارف کرد ، گرفتم .

گفت : اين جا آمدي ديگه تيکه تعارفي ورندار ، انگار که هم سن وسال هستيم ، ما رفقيقيم

بعد گفتم : بريز .  

گفت : نه ديگه ، خودت بريز . من که خوردم . توبريز هر چه قدر توي بخوري ، من هم مي خورم .

 بعدش گفت : چرا اين را خواستي بخوري ؟

گفتم : والله ويسکي ، پيسکي زياد پيدا مي شود .

گفت : آره ، اين عرق خوبيه از دوستي ارمني مي گيرم . هرچند ماه يک بار مي روم پيشش ، از او مي گيرم . او عرق نمي فروشد .

بعد ش گفت : هروقت حال کردي مي رويم بيرون ، دوست نداري ، همين جا مي خوابي . گفتم : نه ، مي رويم بيرون .

بعدش سوار شديم و رفتيم يک دور کوچکي توي شهر زديم .

بعدش گفت : برو يک پاکت سيگار بگير .

نگه داشت و هم زمان پول هم درآورد که به من بدهد .

گفتم : نه ، خودم مي گيرم .

مچ دستم را گرفت وگفت : مگر سرِکار مي روي ؟

گفتم که : نه !

گفت : مگر دستت توي جيب خودت مي رود ؟ !

گفتم : نه از بابام مي گيرم . گفت : پس دستت توي جيب خودت نمي رود که !

بعدش گفت : اگر پول را نگيري ، نمي خواهد سيگار بگيري !

پول را گرفتم ورفتم پي سيگار . سيگاري آشنا بود . گفت : مي شناسيش ؟ !

گفتم : نه ، چطور مگه ؟ !

سيگاري گفت : بيست وچند ساله راننده است ، ولي حيف از وقتي که تنها پسرش آن بلا سرش آمد ، ...

وديگر هيچّي نگفت . فقط سرش را با تأسف تکان داد . اورا مي شناخت . بعدش راه افتاديم . کمي که رفت ، کناري ايستاد . سيگاري گيراند . بعد گفت وگفت وگفت .

سيگارمي کشيد و مي گفت . آرام و شمرده حرف مي زد . بعدش به عکس جوان آويزان روي آينه نگاه مي کرد . ولي من ، سرم خيلي گرم بود . حالم خوب نبود . دوست داشتم هرچه زودتر بروم خانه ، بگيرم بخوابم .

گفتم : برويم خانه بهتره .

بعد گفت : خانه تان کجاست ؟

گفتم : سردرختي .

بعد مرا رساند دم کوچه وخودش هم رفت خانه . شماره تلفنش را داد وگفت : زنگ از تو ، تو زنگ بزن .

اگر به او مي گفتم : آقا بهزاد ، بدش مي آمد . پس داشتم پياده مي شدم ، گفتم چشم عمو بهزاد !

گفت : خيلي سبک شدم !

ولبخندي زد وگاز داد و رفت . حالم بد بود . توراه سکسکه مي کردم و از اين حال خوشم مي آمد . يعني برايم جالب بود که خودم هم به سکسکه افتاده بودم . قبلاً  هم مست  شده بودم ولي نه اين قدر که به سکسکه بيفتم . با خودم مي گفتم :  عجب عرق با حالي بود که مرا به سکسکه انداخت ! دوست داشتم هرچه زودتر بروم خانه و بخوابم . در را به زحمت باز کردم . از پله ها رفتم بالا به سختي . بندر پوتينم را به سختي باز کردم. رفتم تو . همه خوابيده بودند جز مادرم . حرف هايش را اصلاً نشنيدم ، مثل وزوز مگس بود . لباسهايم را يک جا در آوردم و گرفتم خوابيدم . خيلي با حال بود . خيلي با حال بود . شب باحالي بود .

                                                                             دي ماه 86

لاهيجان

  

 

نشاني وب سايت :

نشاني email :

ساير چهره ها :

الف - ث          ج - ژ            س - غ           ف - م              ن - ي