يك داستان چاپ نشده از هادي غلامدوست
تاريخ بروز رساني 29/01/87
سکسکه
اصلاً
قرارنبود بروم خانه شان ، ولي او به دنبال يکي مي گشت که با او
بنشيند که خورده بوديم به تور هم . ولي من هيچ وقت توي عمرم چنين
مشروبي نخورده بودم . جلو ماشين نشسته بودم . حالم خوب نبود . چراغ
هاي عقب ماشين هاي جلو را که مي ديدم دودو مي زدند ! مي رفتند و مي
آمدند . تاب بازي مي کردند . شب جالبي بود ! ولي آدم با حالي بود ولي
! شماره اش را هم به من داد . هم سن بابا بود .
گفت :
چند سالمه ؟
گفتم
46 سال .
گفت :
چه کاره اي ؟
گفتم
دانشجو .
گفت :
راست گفتي ، 46 سالم است .
خانمش
توي بيمارستان کشيک بود . گفت . گفت : رفته بودم بيرون پيش دوستم ،
يارو زن ذليل بود .
مي
داني چه شد ؟ ! داشتم مي رفتم خانه شب ، منتظر ماشين وايستادم . يک
پرايد ، يک ذره جلوتر از من وايستاد .
گفت :
کجا ؟
گفتم
: سر درختي .
بعد
سوار شدم .
گفت :
چرا کاپشين نپوشيدي توي اين سرما ؟ !
گفتم
: زير ژاکتم پوشيده ام .
تي
شرت پوشيده بودم . بعد نگاه به عکس پسر جواني انداخت که توي قاب
کوچکي از آينه ي ماشين به زنجيري آويزان بود وتکان تکان مي خورد .
پسره هم سن وسال من بود .
گفت :
رفته بودم پيش رفيقم تا با هم ديگر برويم بيرون ، زنش اجازه نداد .
زن ذليل است . توکجا مي روي ؟
گفتم
: دارم مي روم خانه .
گفت :
اگر وقت داري باهم ديگر برويم يک دوري بزنيم .
يواش
يواش صحبت به سمت اين قضيه پيش رفت : « حال مي کني برويم يک دوري
بزنيم ؟ »
با
خودم فکر کردم حالا بروم خانه چه کار ؟ ! يازده شب بود . بعد کارهاي
بابام يادم آمد . با خودم گفتم ؛ حالا بروم خانه ، بازگير سه پيچ مي
دهد ! بند مي کند به آدم ، ول نمي کند ! « کجا بودم ؟ ! چرا اين قدر
ولي ؟ ! من صبح تا شب جان مي کنم تا شماها آدم بشويد ! امّا آدم نمي
شويد ! » راستش حوصله ي گير دادن هايش را نداشتم . حوصله نداشتم باز
سرکوفت هايش را بشنوم که چرا درس نمي خواني و هي اين جا و آن وِلي !
با او رفتن برايم يک تنوعي مي شد . يک کشف تازه اي بود . تازه ! او
مثل يک آدم باآدم حرف مي زد ! با خودم گفتم ؛ حالابروم ببينم چه پيش
مي آيد !
آره
ديگه رفتيم ببينيم چه پيش مي آيد . گفتم : يک چيزي پيش مي آيد
بالاخره . تصميم گرفتم . رفتيم خانه شان . رفت ماشين را پارک کرد .
رفت بالا ، من هم رفتم نشستم . روي طاقچه عکس جواني هم سن وسال من ،
توي قاب روي طاقچه بود . شبيه همان عکسي که توي ماشين به آينه جلو
آويزان بود . او رفت آشپزخانه ، آشپزخانه اش اوپن بود . رفت درِ
يخچال را باز کرد . دوتا شيشه درآورد وگرفت به دوتا دست هايش وبه ها
اشاره کرد وگفت : از اين مي خوري ؟ يا از اين ؟ !
گفتم
: والله فرقي نمي کند ، هرچه شما طالب باشيد . ويسکي زياد ديده بودم
.
با
خودم گفتم ، عرقش بايد خوب باشد .
گفت :
حالا کدامش ؟ !
گفتم
: عرق !
بعد
سيب داده ، پوست کندم . موز تعارف کرد ، گرفتم .
گفت :
اين جا آمدي ديگه تيکه تعارفي ورندار ، انگار که هم سن وسال هستيم ،
ما رفقيقيم
بعد
گفتم : بريز .
گفت :
نه ديگه ، خودت بريز . من که خوردم . توبريز هر چه قدر توي بخوري ،
من هم مي خورم .
بعدش
گفت : چرا اين را خواستي بخوري ؟
گفتم
: والله ويسکي ، پيسکي زياد پيدا مي شود .
گفت :
آره ، اين عرق خوبيه از دوستي ارمني مي گيرم . هرچند ماه يک بار مي
روم پيشش ، از او مي گيرم . او عرق نمي فروشد .
بعد ش
گفت : هروقت حال کردي مي رويم بيرون ، دوست نداري ، همين جا مي خوابي
. گفتم : نه ، مي رويم بيرون .
بعدش
سوار شديم و رفتيم يک دور کوچکي توي شهر زديم .
بعدش
گفت : برو يک پاکت سيگار بگير .
نگه
داشت و هم زمان پول هم درآورد که به من بدهد .
گفتم
: نه ، خودم مي گيرم .
مچ
دستم را گرفت وگفت : مگر سرِکار مي روي ؟
گفتم
که : نه !
گفت :
مگر دستت توي جيب خودت مي رود ؟ !
گفتم
: نه از بابام مي گيرم . گفت : پس دستت توي جيب خودت نمي رود که !
بعدش
گفت : اگر پول را نگيري ، نمي خواهد سيگار بگيري !
پول
را گرفتم ورفتم پي سيگار . سيگاري آشنا بود . گفت : مي شناسيش ؟ !
گفتم
: نه ، چطور مگه ؟ !
سيگاري گفت : بيست وچند ساله راننده است ، ولي حيف از وقتي که تنها
پسرش آن بلا سرش آمد ، ...
وديگر
هيچّي نگفت . فقط سرش را با تأسف تکان داد . اورا مي شناخت . بعدش
راه افتاديم . کمي که رفت ، کناري ايستاد . سيگاري گيراند . بعد گفت
وگفت وگفت .
سيگارمي کشيد و مي گفت . آرام و شمرده حرف مي زد . بعدش به عکس جوان
آويزان روي آينه نگاه مي کرد . ولي من ، سرم خيلي گرم بود . حالم خوب
نبود . دوست داشتم هرچه زودتر بروم خانه ، بگيرم بخوابم .
گفتم
: برويم خانه بهتره .
بعد
گفت : خانه تان کجاست ؟
گفتم
: سردرختي .
بعد
مرا رساند دم کوچه وخودش هم رفت خانه . شماره تلفنش را داد وگفت :
زنگ از تو ، تو زنگ بزن .
اگر
به او مي گفتم : آقا بهزاد ، بدش مي آمد . پس داشتم پياده مي شدم ،
گفتم چشم عمو بهزاد !
گفت :
خيلي سبک شدم !
ولبخندي زد وگاز داد و رفت . حالم بد بود . توراه سکسکه مي کردم و از
اين حال خوشم مي آمد . يعني برايم جالب بود که خودم هم به سکسکه
افتاده بودم . قبلاً هم مست شده بودم ولي نه اين قدر که به سکسکه
بيفتم . با خودم مي گفتم : عجب عرق با حالي بود که مرا به سکسکه
انداخت ! دوست داشتم هرچه زودتر بروم خانه و بخوابم . در را به زحمت
باز کردم . از پله ها رفتم بالا به سختي . بندر پوتينم را به سختي
باز کردم. رفتم تو . همه خوابيده بودند جز مادرم . حرف هايش را اصلاً
نشنيدم ، مثل وزوز مگس بود . لباسهايم را يک جا در آوردم و گرفتم
خوابيدم . خيلي با حال بود . خيلي با حال بود . شب باحالي بود .
دي ماه 86
لاهيجان