كارنامه :
نمايشنامه : آخرين قطره ،
آبادي هفتم ، درخت
غمخندي در صف - 1362
يادهاي خاموش - نشر رود - 1380
دنيا به اندازه باغچه است - در دست چاپ
اعتراف طولاني - در دست چاپ
شاعر افسانه هاي شمال - در دست چاپ
همكاري با مطبوعات سراسري و استاني از قبيل :
آدينه ، دنياي سخن ، گيله وا ، اطلاعات و كيهان
برنده جوايز متعدد نمايشنامه نويسي استاني در
كشور
تاريخ بروز رساني :23/03/87
دوئل
مرد جوان غلتی در بستر
زد و با خود اندیشید . خواب کافی بود ، باید بر می خاست . اگرچه مرد
سراسر شب را یکباره با آرامش خوابیده بود اما هنوز رخوت از جانش دست
بردار نبود پس هم چنان از این پهلو به آن پهلو غلتید و دو دست روی هم
نهاده به کشاله ران داد و آینه زانوان به شکم چسباند . سر مرد تا
نیمه از لحاف بیرون بود و با چشمانی بسته مدام پلک پلک می زد و به
ذهن اش فشار می آورد تا به چیزی فکر نسپارد همین نیاندیشیدن به هیچ ،
باز صدا و کلمات را به ذهن او می ریخت :
بخدا آقا اگه یه هفته
مهلت بدین خونه رو خالی می کنم . هجوم تصاویر و همهمه کلمات ، مزاحم
هیچ اندیشی مرد بودند و ذهن او را می آشفت و هم چنین شیطنت و
بازیگوشی کودک سه چهار ماهه خانه خواب دوباره را ازجسم و بستر او می
گریزاند . مرد جوان عادت داشت با ساعت مچی می خوابید . فکرش به ساعت
رفت پنداشت ساعت باید هشت و نیم یا نُه صبح باشد پس دستان را آرام و
بی رمق از کشاله ران بیرون آورد و دست چپ خود را از زیر لحاف به طرف
صورت سراند و چشمانش را نصف و نیمه باز کرد. باورش نشد که عقربه های
ساعت نزدیک به یازده صبح را نشان می دادند . ابتدا تخم چشمانش را از
روی پلک با انگشتان شست و شاهد چلاند سپس خمیازه کشان تنه راست کرد و
دربستر بی تشک نشست ، زنش هنگامه پای تلویزیون سر پا ایستاده بود و
داشت خاک از تنِ تلویزیون می زدود مرد او را دید زن لبخند زد :
- عافیت خواب
مرد از روی عرق گیر زیر
بغل خود را خاراند و نگاه گرداند به فضای هال و سالن :
خیلی خوابیدم !
زن به صفحه تلویزیون
پارچه سفید سایید و گفت :
گفتم بیدارت نکنم ببینم
تا کی می خوابی
مرد نگاهی گذرا به
اسباب بازیهای پراکنده شده کودک انداخت و گفت :
کمبود خواب دارم .
زن پشتَ به تلویزیون
کرد و قدم به قدم به طرف آشپزخانه رفت مرد صدای مهربان زن را از داخل
آشپزخانه شنید:
حق داری شش روز در هفته
اونم روز و شب سر و کله زدن با بزهکاری و خلافکار منم باشم له و
لورده میشم .
و از آشپزخانه بیرون
آمد مرد از دلسوزی و همدلی زن جان گرفت و همان طور که نشسته بود تنه
اش را به چپ و راست چرخاند و گرده عوض کرد :
آخ ...
زن از شنیدن صدای ستون
فقرات مرد آهسته گفت :
الاهی بمیرم معلومه که
خیلی خسته شدی .
بعد گفت :
اگه سیر خواب نشدی برو
اتاق رو تخت بگیر بخواب .
مرد اندیشناک به زن
نگاه کرد فقط گفت :
نه
زن با تاکید گفت :
انگار هنوز کسلی .
مرد خاموش از جا بلند
شد و نگاه راند به اتاق :
می خواستم کمی ماهواره
نگاه کنم بعد بیام اتاق که یهو خوابم برد .
زن با فاصله جواب داد :
مهم نیست خسته بودی .
مرد با دست به تلویزیون
اشاره کرد و پرسید : تو خاموشش کردی ؟ زن لبخند زد و با مزاح گفت :
من نه ، جن و پری
مرد با لبخند چشمانش را
سنگین باز و بسته کرد و گفت:
مزه نریز .
زن گفت :
کی می خواد باشه ،اول
لحاف روت انداختم بعد مثل همیشه تلویزیون رو خاموش کردم . مرد اندکی
به حرف زن فکر کرد و بعد به پسرش نگاه دوخت . کودک ماشین کوکی را به
طرف مُبل راحتی راند و چهاردست پا به سمت ماشین رفت .
مرد خم شد و پشت کودک
را نوازش داد . زن خم شد و لحاف و متکا را از روی فرش جمع کرد و به
رختخواب داد و از آنجا شوهرش را به نام صدا زد :
جمشید .
مرد به سمت اتاق نگاه
داد . زن از اتاق بیرون آمد :
اگه حوصله داری نهار رو
برداریم بریم پای کوه .
مرد ریشه ی ناخن انگشت
شهین را با دندان کند و به پای پنجره رفت ، زن منتظر جواب ماند . مرد
از پشت پرده توری پنجره به آسمان نگاه پراند و گفت :
هوا خوب نیست .
زن به پیش رفت و پرده
توری را بقاعده از چهره پنجره کنار زد و به آسمان مهر نگاه داد :
آفتاب ه .
دوباره گفت :
آفتاب ه ؟ خوب نگاه کن
.
مرد از بالای ابروان به
آسمان نگاه نگاه کرد و تکه پاره های ابر را دید که بر گستره آسمان تن
می کشیدند :
این آفتاب پادار نیست
وهمان طور که به آسمان
نگاه می کرد افزود :
ابرها رو نمی بینی خوب
نگاه کن .
زن بی اعتنا به حرف مرد
و آسمان با کنایه گفت :
راس میگی همین الان پای
کوه داره شر و شر بارون می باره .
مرد پایجامه اش را بالا
کشید و در نیم نگاهی به لبخند زد :
داری مسخَره ام می کنی
.
زن کنار پیشانی خاراند
و با لبخند بیرنگی گفت :
شده تو یه جمعه بهانه
نیاری ؟
و نگاه اش در آسمان راه
رفت :
کجاش هوا خوب نیست این
دو سه تکه ابر رو دیدی ؟ !
مرد با خونسردی گفت :
تا ببینم .
زن با یک طرف صورت به
مرد نگاه کرد :
تا چی رو ببینی ؟
و ریشخند زد .
تو آفتاب به این خوبی
رو نمی ببینی .
کودک به حرف مادر دقت
کرد و سرش را مستانه بالا داد و با گونه های پُر باد که سیب سرخ را
می مانست دهان باز کرد و به زحمت گفت :
آ آ آ ف ...
مرد با چشمان پُف کرده
به کودک دقت کرد که دوباره گفت :
آ آ ف ....
زن به لبخندی چهره اش
شکفت و با اشتیاق گفت :
آه ... داره حرف می زنه
.
مرد هیچ نگفت فقط به
کودک نگاه کرد . زن پیش رفت و سر و شانه خماند و چهره به چهره کودک
شمرده و واضح گفت :
آف تاب
کودک بی تعادل روی
زانوان ایستاد و لبانش را غُنچه وار به جلو داد :
آُف ...
زن دهان خود را بقاعده
باز کرده و گفت :
آ ف نه ، بگو آفت آب
...
ومرد دوباره از دهان زن
شنید :
آفتِ آب .
زن همچنان به کودک می
آموخت مرد که به واژه مرکب آفتاب حساس شده بود در حین عبور ازکنار
کودک به نرمی دست به گونه کودک کشید و به زن گفت.
ادامه بده
زن اما دهان بست و از
کودک فاصله گرفت مرد به فکر افتاد و در سکوت به سقف نگاه گرداند بعد
رفت به طرف دستشویی و آنجا دربرابر آینه دقت کرد به کلمه آفتاب که از
آن می توانست دو واژه مستقل با معنای متفاوت برداشت نمود پس شیر آب
را باز کرد و مشت اول آب را به صورت پاشید و به تصویرش در آینه نگاه
داد و گفت :
آفت
وبه دنبال پاشیدن دومین
مشت آب به چهره تیره اش با طراوت زمزمه کرد :
آب .
بعد با انگشت نشان دو
کلمه نا مریی آفت و آب را روی تن آینه نوشت و زیر لب با خود آرام گفت
:
آفت به اضافه آب می شود
آفتاب .
مرد بیشتر اوقات ذهن
خود را به بازی دادن کلمات مشغول می کرد اکنون که دست و صورت اش را
با آب و صابون می شست از کشف دو واژه نهفته درآفتاب لذت می برد :
آفتاب تلفیقی از آفت و
آب است :
و دست و روی با حوله
پاک کرد و با آفتاب تجزیه شده در ذهن از دستشویی بیرون آمد و با
لبخند و تعجیل به زنش گفت :
هنگامه تا بحال به کلمه
آفتاب فکر کردی ؟
زن که خماخم اسباب
بازیها را از گوشه و کنار هال جمع می کرد بی حوصله گفت :
فکر کنم که چی شه ؟
مرد گفت :
دقت کن آفتاب از دو تا
کلمه تشکیل میشه .
زن کلت و مسلسل لاکی و
سرباز عراقی و تانک کوکی را زیر دست کودک گذاشت و گفت :
خوش بحالت .
مرد دستی به پیشانی و
موی سر خود کشید و لبخند زد :
جون من جالب نیست
هنگامه ؟
زن با دو دست موهای سرش
را صاف کرد و گفت :
برای تو جالبه .
وبی اعتنا ادامه داد :
من برای این چیزها به
مغزم فشار نمیارم .
مرد حوله بدست در
آفتابی فرش ماشینی ایستاد و سر به چپ و راست گرداند : آخر نشد که تو
یه بار به این کلمات عمیق باشی .
زن شلال مو از روی
پیشانی کنار زد و لبانش را مکید :
چی فایده ای داره .
مرد حوله نارنجی رنگ را
روی بازوی مبل انداخت و با ابروان به کودک اشاره کرد :
برای بچه مفیده
زن قرص و محکم گفت :
نگران بچه نباش به موقع
میدیم به دست اهلش .
و پوزخند زد :
هه ... این همه معلم
این همه مهدکودک و مدرسه برای چیه ؟
مرد گام به گام به سمت
آشپزخانه پیش رفت زن حرف های او را شنید :
اونا به جای خودش محفوظ
، ولی معنای زندگی و آدمها با همین کلمات .
زن به حرف مرد پاسخی
نداد وبه دنبال او به آشپزخانه رفت
صبحانه می خوری یا می
مونی نهار بخوری ؟
مرد که از سوی زن بی
جواب مانده بود بی هیچ حرفی فقط با خود پلک پلک زد . زن زبان چرخاند
!
می خوری یا نه ؟
مرد روی صندلی درکنار
میز سپید و مدور آشپزخانه نشست و در سکوت و نگاه به زن چند بار با
دست آرام به میز زد ، زن با لبخند گفت :
ها چی شده ؟
مرد نوک زبان به گوشه
لب سایید و آه کشید :
مدتیه که به حرفام توجه
نداری .
زن که به مقصود مرد پی
برده بود عامرانه گفت :
کدوم حرفا ؟
سکوت و نگاه و لبخند با
مرد بود . زن ادامه داد :
تو برای حرف فرصت داری
؟ مرد چشمانش دو دو زده .
حالا یه چایی برام بریز
.
و به قامت زن نگاه
پایین و بالا داد :
که برای حرف فرصت
نداریم !
و سر خماند و به میز
ناخن ناخن کشید :
باشه .
زن زیر چشمی به مرد
نگاه کرد و موهایش را از روی شانه به عقب راند :
باز که حساس شدی جمشید
؟
و رفت استکان و نعلبکی
را برداشت و زیر شیر آب کشید و از آنجا به مرد گفت :
گناه کردم که مثل تو
کلمات دغدغه ذهنم نیست .
و استکان را از چای و
آبجوش پُر کرد :
تو کارت روز وشب زیر
وروکردن کلماتِ
مرد آهسته گفت :
این دلیل نمیشه تو
تحصیل کرده ای نباید این قدر به کلمات بی تفاوت باشی .
زن استکان چای را برابر
مرد گذاشت و با مزاح گفت :
آقای با تفاوت ! تو
چقدر به کلماتم توجه داری ؟
و قندان را کنار دست
مرد گذاشت و رفت به سمت پنجره ی آشپزخانه و با دست آسمان را به نشان
داد :
ببین ، خوب به آسمون
نگاه کن .
بعد با تاکید اضافه کرد
.
نگاه کردی ؟ منم دلم می
خواد به کلماتم دقت و علاقه داشته باشی مرد کمی از چای استکان را مزه
مزه کرد وگفت :
علاقه ندارم ؟
زن انگار درپای پنجره
با خودش داشت حرف می زد .
منم دلم می خواد تواین
هوا بریم بیرون .
زن نگاه از آسمان
آفتابی گرفت وبه طرف مرد آمد ، خوشرویی چهره گرد و سبز گون زن را
پوشانده بود :
اگه به کلماتم علاقه
داشتی وبی تفاوت نبودی قبول می کردی .
مرد نگاه به نگاه پنجره
احساس کرد از حرف زن گُر گرفته بود پس شرمناک چای استکان را تا نیمه
نوشید و لبخند زد :
خب وسایل رو جمع کن
بریم .
چهره زن از موافقت مرد
شکفت :
ممنون .
زن شنید که مرد گفت :
هوا سرده بچه رو خوب بپوشان .
و استکان چای را به کام
ریخت و گذاشت روی نعلبکی ، زن با لحنی پر از شعف گفت :
یکی دیگه می خوری بریزم
؟ ...
مرد هنوز دهان به پاسخ
باز نکرده بود که زنگ دروازه حیاط دو سه بار صدا داد. زن با نگاه به
مرد گفت :
کیه ؟
مرد در فکر به سبیل کم
پشت خود دست کشید و از روی صندلی بلند شد ودر حین خروج از آشپزخانه
گفت :
خدا کنه از موکلای من
نباشد :
زن به تندی پیش دوید و
سینه به سینه مرد ایستاد :
تو نرو ، اگه تو رو
خواستند میگم نیستی .
مرد از کنار زن کجا کج
رد شد و گفت :
نه درست نیست
کودک به پای زن آویخت
زن خم شد و کودک را در آغوش گرفت و به دنبال مرد گام بلند برداشت و
از هال بیرون رفت و گفت :
چرا از آیفون جواب
نمیدی ؟
مرد لنگه به لنگه
دمپایی را به پا کرد و از پلکان پایین رفت:
چه فرقی می کنه .
مرد در پارکینگ از کنار
ماشین سواری رد شد و در آهنی حیاط را گشود .
زن از بالای پلکان گردن
کشید ، مرد نگاهی به پشت انداخت و از در بیرون رفت . زن با نگاه
منتظرانه به هال برگشت ، مرد دقایقی بعد از پلکان بالا آمد . زن کودک
را از آغوش به پایین سراند کودک به لبه مبل چسبید اندکی بعد بی تعادل
روی فرش غلتید ، زن با چشمان فراخ شده پرسید :
کی بود جمشید .
جمشید کف دست به دور
گردن سایید و به زن نگاه کرد و گفت : کی می خواد باشه
کف دستانش را به هم
مالید :
یه موکل بد بخت .
و رفت پیراهن سفید خود
را از جا رختی برداشت و به تن کرد . زن نگران شد .
می خوای بری ؟
مرد دکمه های پیراهن را
یک به یک بست :
متأسفانه بله .
زن با تعجب چشمانش را
بست و لب جنباند :
جمعه که جایی باز نیست
.
و چشمانش را باز کرد ،
مرد دنباله حرف زن را شنید :
دادگستری هم تعطیله .
مرد پایجامه از پا
بیرون داد و شلوار سرمه ای رنگ را از جا لباسی برداشت :
وکالت که فقط تو
دادگستری نیست .
با عجله شلوار پوشید :
یه نزاع خانوادگیه ، می
رم دفتر کارم قرار داد نامه می نویسم زود بر می گردم . کت اش را
آستین به آستین در برابر آینه قدنما پوشید و شانه کوچک را از پیشگاه
آینه برداشت و سبیل اش شانه زد و موهای مجعد سرش را با دو دست صاف
کرد و زن را از داخل آینه پشت سر خود دید ، مرد به تصویر زن لبخند زد
، زن اما لبخند مرد را جواب نداد فقط گفت :
نمی شد میذاشتی شنبه
مرد دور خود چرخید و به
طرف کودک رفت ، زن دید که مرد گونه های کودک را کش دار بوسید و شنید
که مرد گفت :
کیفم تو اتاق ه .
زن به اتاق رفت وبه
کُندی بیرون آمد و کیف وکالت را به دست مرد داد. مرد راه رفت و روی
پلکان بند های کفش را باز نکرد کفش ها را یک به یک پاشنه بخواب پوشید
، زن رازناک به مرد نگاه دوخت ، مرد نگاه اش را دزدید و به گوشه و
کنار حیاط کم طول و عرض انداخت :
زود بر می گردم هنگامه
.
واز پله پایین رفت زن
بغض بار مرد را صدا کرد :
جمشید .
جمشید به طرف زن سر
برگرداند .
چیه ؟
زن دو گام پیش رفت :
راست بگو کجا داری می ری ؟
جمشید لبخند زد .
باز که شک کردی .
هنگامه جلوتر رفت و دست
به شانه جمشید گذاشت آرام و لرزان گفت :
من و تو که با هم خیلی
راحتیم .
جمشید موهای هنگامه را
نوازش داد و گفت :
بهت میگم خیالت راحت
باشه .
هنگامه بی درنگ گفت :
تو خیالت راحت نیست .
جمشید از هنگامه فاصله
گرفت و کیف را دست به دست کرده و پرسید :
چه خیال می کنی !
کودک دراین اثنا سرش را
از در بیرون داد. زن پساپس رفت و کودک را بغل کرد مرد از فرصت
استفاده کرد و عجولانه گام برداشت .
من رفتم .
زن کودک را سفت در آغوش
فشرد و دو گام به سمت مرد دوید و نفس نفس زنان گفت :
ببین جمشید من کاری به
کار دیگران ندارم ولی یادت باشه تو یه وکیلی .
جمشید پره دماغش را
خاراند :
بی خود نگرانی من
قدرخودم رو می دونم .
زن بی ملاحظه گفت :
اگه می دو نستی یه نظمی
توکارات بوده .
مرد گفت :
نیست مگه .
کودک خنده خنده کرد و
چنگ به سر و صورت زن انداخت ، زن سر به عقب راند و گفت :
من زنت هستم . نمی تونم
چیزهایی رو که می بینم بهت نگم . مرد چند گام به طرف زن پیش آمد و
دست خود را به طرف زن دراز کرد و گفت :
دستم رو بگیر .
زن دست در دست مرد
گذاشت . مرد گفت :
خواهش می کنم رو اعصابم
راه نرو .
زن متحیرانه گفت :
من ؟
مرد دست زن را بیشتر
فشرد و گفت :
تو سوهان روحم نباش بهت
قول می دم برگردم سر جای اولم .
ودست یکدیگر را رها
کردند مرد دستی را که کیف درآن بود به سمت ماشین تکان داد .
اگه حوصله ت سر اومد
بچه رو بردار با ماشین برو یه دوری بزن . زن با مکث پرسید: مگه زود
بر نمی گردی ؟
مرد با سر درگمی لب باز
کرد .
نمی دونم ، شاید کمی
کارم طول بکشه .
زن چشمانش را به کودک
دوخت وبا کف دست آب دهان کودک را از چانه اش پاک کرد و آرام گفت :
نهار بخورم یا منتظرت
بمونم ؟
مرد با دودلی گفت .
چه بگم .
بعد به راحتی گفت :
منتظرم نباش تو بخور
زن حرف نزد وبا طمانینه
از پله ها بالا رفت ، مرد اندکی به دنبال زن نگاه نگاه کرد و آنگاه
تند و سریع از خانه بیرون رفت ، زن صدای روشن شدن ماشین را از پشت در
شنید و با خود فکر کرد و نالید : یه روز نیست که زندگیم مال خودم
باشه .
و به چشمان مرد سی و
چند ساله خود اندیشید که دیگر آن نگاه گذشته را در او نمی دید . پس
با تردید روی پلکان نشست و از دیدن آفتاب روی دیوار صدای مرد در ذهن
اش ریخت .
آفتاب تلفیقی از آفت
وآب است .
زن آفت را از آفتاب
گرفت وبه جای موکلین همسر وکیل جوانش نشاند و آنگاه نگاه به کودک داد
.
کودک در آغوش زن به
خواب رفته بود .
تاريخ بروز رساني :15/02/87
کابوس در باغچه
نصف
باغچه آفتاب بود و نصف ديگرش سايه ، سوسن در آفتابي باغچه پا به پا
کرد بعد دست به زانو نهاد و سر خماند :
-
ريشه کن بشين الهي
و
نگاهش از روي برگ هاي غربالي گوجه فرنگي به طرف بوته هاي بادمجان و
کاهو سر خورد :
-
نگاه کن تو رو خدا
به
چندک نشست و لبه ي دامن به کشاله ران داد :
- او
...
بعد
با کف پا به چنبک پيش رفت و دست به ساقه هاي علفي و برگچه هاي نيم
خورده ريحان و گشنيز کشيد :
-
جانورا چيزي باقي نگذاشتن .
آرام
به طرف نشاه گوجه فرنگي و بادمجان برگشت و دو دستي زير بوته ها را از
خاک انباشت و در قفا صداي مهندس را شنيد :
- سم
لازم نيست خانم .
سوسن
وا گشت :
-
چکار کنم آقاي مهندس ؟
-
مبارزه ميکانيکي خانم بهترين روشه ، حيفه يه وجب باغچه رو به سم عادت
بدين . چون هم براي سلامتي انسان مضره و هم محيط زيست تان رو آلوده
مي کنه .
-
مبارزه ميکانيکي آقاي مهندس ؟
- بله
خانم . مناسب ترين شيوه مبارزه عليه راب ها و حلزون هاست.
- عجب
! تا به حال نشنيدم .
-
خيلي آسونه خانم آسون تر از مبارزه شيميايي.
-
چطوري ؟
- با
دست خانم
- با
دست ؟
- بله
، شب ها با فانوس خيلي راحت مي تونين شکارشون کنين ، البته دستکش
يادتون نره ، با سيخ هم مي تونين جمعشون کنين.
-
همين ؟
- بعد
همه رو يه جا جمع کنين و آتش شون بزنين
مهندس
فکر کرد و قلم روي کاغذ چرخاند
-
البته با خاک اره يا پوسته برنج هم نابود ميشن .
-
چطوري ؟
-
خيلي ساده س . بريزين تو باغچه ، چون نود و هشت درصد بدن راب ها رو
آب تشکيل داده و در نتيجه پوسته برنج يا خاک اره آب تن شون را مي کشه
و ديگه نمي تونن کاري کنن .
-
خيلي ممنون
-
يادتون باشه اين کارارو فقط شب ها انجامش بدين .
- راب
ها شب ها فعالند ؟
- بله
بله
-
روزها چکار مي کنن آقاي مهندس ؟
-
روزا تو حفره هاي باغچه پنهان ميشن
- چرا
ديده نميشن ؟
- عرض
کردم که تو زمين باغچه مخفي ميشن.
-
ميشه پيداشون کرد ؟
- اگه
مي خواين شکارشون کنين با لونه مصنوعي هم مي تونين. سوسن متعجب پرسيد
:
-
کشاله مصنوعي ؟
- بله
در حقيقت يه نوع تله س .
- از
چي درست ميشه ؟
- از
سفال ، قوطي هاي حلبي
-
چطوري استفاده کنم ؟
- مثل
گرده ي ماهي بذارش تو باغچه
سوسن
قوطي هاي حلبي و سفال ها را يکي يکي در باغچه گرداند و زوزه وار داد
زد :
- اوه
. . . چقدر زيادن .
- با
نوک تله چوبي داخل يکي از قوطي ها را کاويد :
- دو
، سه ، چهار ، شش ، هشت ، ده و . . . يه دنيا راب تو باغچه س که ؟
-
خيلي پر نسلن خانم.
- چرا
آخه آقاي مهندس ؟
- به
خاطر اين که دو جنسي ان .
- دو
جنسي ؟
مهندس
با دهان پر خنده باغچه را دور زد :