خانه

انجمن ادبي

چهره ها

کتابخانه

گالري عكس

تكانه

مسابقه

کارگاه

پيوند ها

پيشنهاد

تماس با ما

 

***************************

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

***************************

  

جريان شعر و داستان

پايگاه خبري ادبيات گيلان

تاسيس 1386

 

 

 

نام : مير داوود       

نام خانوادگي : فخري نژاد

تاريخ تولد :

محل تولد : 

تلفن تماس : 

 

كارنامه :

نمايشنامه : آخرين قطره ، ‌آبادي هفتم ، درخت

غمخندي در صف - 1362

يادهاي خاموش - نشر رود -  1380

دنيا به اندازه باغچه است - در دست چاپ

اعتراف طولاني - در دست چاپ

شاعر افسانه هاي شمال - در دست چاپ

همكاري با مطبوعات سراسري و استاني از قبيل : آدينه ، دنياي سخن ، گيله وا ، اطلاعات و كيهان

برنده جوايز متعدد نمايشنامه نويسي استاني در كشور

 

 

 

تاريخ بروز رساني :23/03/87

دوئل

مرد جوان غلتی در بستر زد و با خود اندیشید . خواب کافی بود ، باید بر می خاست . اگرچه مرد سراسر شب را یکباره با آرامش خوابیده بود اما هنوز رخوت از جانش دست بردار نبود پس هم چنان از این پهلو به آن پهلو غلتید و دو دست روی هم نهاده به کشاله ران داد و آینه زانوان به شکم چسباند . سر مرد تا نیمه از لحاف بیرون بود و با چشمانی بسته مدام پلک پلک می زد و به ذهن اش فشار می آورد تا به چیزی فکر نسپارد همین نیاندیشیدن به هیچ ، باز صدا و کلمات را به ذهن او  می ریخت :

بخدا آقا اگه یه هفته مهلت بدین خونه رو خالی می کنم . هجوم تصاویر و همهمه کلمات ، مزاحم هیچ اندیشی مرد بودند و ذهن او را می آشفت و هم چنین شیطنت و بازیگوشی کودک سه چهار ماهه خانه خواب دوباره را ازجسم و بستر او می گریزاند . مرد جوان عادت داشت با ساعت مچی می خوابید . فکرش به ساعت رفت پنداشت ساعت باید هشت و نیم یا نُه صبح باشد پس دستان را آرام و بی رمق از کشاله ران بیرون آورد و دست چپ خود را از زیر لحاف به طرف صورت سراند و چشمانش را نصف و نیمه باز کرد. باورش نشد که عقربه های ساعت نزدیک به یازده صبح را نشان می دادند . ابتدا تخم چشمانش را از روی پلک با انگشتان شست و شاهد چلاند سپس خمیازه کشان تنه راست کرد و دربستر بی تشک نشست ، زنش هنگامه پای تلویزیون سر پا ایستاده بود و داشت خاک از تنِ تلویزیون می زدود مرد او را دید زن لبخند زد :

- عافیت خواب

مرد از روی عرق گیر زیر بغل خود را خاراند و نگاه گرداند به فضای هال و سالن :

خیلی خوابیدم !

زن به صفحه تلویزیون پارچه سفید سایید و گفت :

گفتم بیدارت نکنم ببینم تا کی می خوابی

مرد نگاهی گذرا به اسباب بازیهای پراکنده شده کودک انداخت و گفت :

کمبود خواب دارم .

 زن پشتَ به تلویزیون کرد و قدم به قدم به طرف آشپزخانه رفت مرد صدای مهربان زن را از داخل آشپزخانه شنید:

حق داری شش روز در هفته اونم روز و شب سر و کله زدن با بزهکاری و خلافکار منم باشم له و لورده میشم .

و از آشپزخانه بیرون آمد مرد از دلسوزی و همدلی زن جان گرفت و همان طور که نشسته بود تنه اش را به چپ و راست چرخاند و گرده عوض کرد :

آخ ...

 زن از شنیدن صدای ستون فقرات مرد آهسته گفت :

الاهی بمیرم معلومه که خیلی خسته شدی .

بعد گفت :

اگه سیر خواب نشدی برو اتاق رو تخت بگیر بخواب .

مرد اندیشناک به زن نگاه کرد فقط گفت :

نه

زن با تاکید گفت :

انگار هنوز کسلی .

مرد خاموش از جا بلند شد و نگاه راند به اتاق :  

می خواستم کمی ماهواره نگاه کنم بعد بیام اتاق که یهو خوابم برد .

زن با فاصله جواب داد :

مهم نیست خسته بودی .

مرد با دست به تلویزیون اشاره کرد و پرسید : تو خاموشش کردی ؟ زن لبخند زد و با مزاح گفت :

من نه ، جن و پری

مرد با لبخند چشمانش را سنگین باز و بسته کرد و گفت:

مزه نریز .

زن گفت :

کی می خواد باشه ،اول لحاف روت انداختم بعد مثل همیشه تلویزیون رو خاموش کردم . مرد اندکی به حرف زن فکر کرد و بعد به پسرش نگاه دوخت . کودک ماشین کوکی را به طرف مُبل راحتی راند و چهاردست پا به سمت  ماشین رفت .

مرد خم شد و پشت کودک را نوازش داد . زن خم شد و لحاف و متکا را از روی فرش جمع کرد و به رختخواب داد و از آنجا شوهرش را به نام صدا زد :

جمشید .

مرد به سمت اتاق نگاه داد . زن از اتاق بیرون آمد :

اگه حوصله داری نهار رو برداریم بریم پای کوه .

مرد ریشه ی ناخن انگشت شهین را با دندان کند و به پای پنجره رفت ، زن منتظر جواب ماند . مرد از پشت پرده توری پنجره به آسمان نگاه پراند و گفت :

هوا خوب نیست .

زن به پیش رفت و پرده توری را بقاعده از چهره پنجره کنار زد و به آسمان مهر نگاه داد :

آفتاب ه .

دوباره گفت :

آفتاب ه ؟ خوب نگاه کن .

مرد از بالای ابروان به آسمان نگاه نگاه کرد و تکه پاره های ابر را دید که بر گستره آسمان تن می کشیدند :

این آفتاب پادار نیست

وهمان طور که به آسمان نگاه می کرد افزود :

ابرها رو نمی بینی خوب نگاه کن .

زن بی اعتنا به حرف مرد و آسمان با کنایه گفت :

راس میگی همین الان پای کوه داره شر و شر بارون می باره .

مرد پایجامه اش را بالا کشید و در نیم نگاهی به لبخند زد :

داری مسخَره ام می کنی .

زن کنار پیشانی خاراند و با لبخند بیرنگی گفت :

شده تو یه جمعه بهانه نیاری ؟

و نگاه اش در آسمان راه رفت :

 کجاش هوا خوب نیست این دو سه تکه ابر رو دیدی ؟ !

مرد با خونسردی گفت :

تا ببینم .

زن با یک طرف صورت به مرد نگاه کرد :

تا چی رو ببینی ؟

و ریشخند زد .

تو آفتاب به این خوبی رو نمی ببینی .

کودک به حرف مادر دقت کرد و سرش را مستانه بالا داد و با گونه های پُر باد که سیب سرخ را می مانست دهان باز کرد و به زحمت گفت :

 آ آ آ ف ... 

مرد با چشمان پُف کرده به کودک دقت کرد که دوباره گفت :

آ آ ف ....

زن به لبخندی چهره اش شکفت و با اشتیاق گفت :

آه ... داره حرف می زنه .

مرد هیچ نگفت فقط به کودک نگاه کرد . زن پیش رفت و سر و شانه خماند و چهره به چهره کودک شمرده و واضح گفت :

آف تاب

کودک بی تعادل روی زانوان ایستاد و لبانش را غُنچه وار به جلو داد :

آُف ...

زن دهان خود را بقاعده باز کرده و گفت :

آ ف نه ، بگو آفت آب ...

ومرد دوباره از دهان زن شنید :

آفتِ آب .

زن همچنان به کودک می آموخت مرد که به واژه مرکب آفتاب حساس شده بود در حین عبور ازکنار کودک به نرمی دست به گونه کودک کشید و به زن گفت.

ادامه بده

زن اما دهان بست و از کودک فاصله گرفت مرد به فکر افتاد و در سکوت به سقف نگاه گرداند بعد رفت به طرف دستشویی و آنجا دربرابر آینه دقت کرد به کلمه آفتاب که از آن می توانست دو واژه مستقل با معنای متفاوت برداشت نمود پس شیر آب را باز کرد و مشت اول آب را به صورت پاشید و به تصویرش در آینه نگاه داد و گفت :

آفت

وبه دنبال پاشیدن دومین مشت آب به چهره تیره اش با طراوت زمزمه کرد :

آب .

بعد با انگشت نشان دو کلمه نا مریی آفت و آب را روی تن آینه نوشت و زیر لب با خود آرام گفت :

آفت به اضافه آب می شود آفتاب .

مرد بیشتر اوقات ذهن خود را به بازی دادن کلمات مشغول می کرد اکنون که دست و صورت اش را با آب و صابون می شست از کشف دو واژه نهفته درآفتاب لذت می برد :

آفتاب تلفیقی از آفت و آب است :

و دست و روی با حوله پاک کرد و با آفتاب تجزیه شده در ذهن از دستشویی بیرون آمد و با لبخند و تعجیل به زنش گفت : 

هنگامه تا بحال به کلمه آفتاب فکر کردی ؟

زن که خماخم اسباب بازیها را از گوشه و کنار هال جمع می کرد بی حوصله گفت :

فکر کنم که چی شه ؟

مرد گفت :

دقت کن آفتاب از دو تا کلمه تشکیل میشه .

زن کلت و مسلسل لاکی و سرباز عراقی و تانک کوکی را زیر دست کودک گذاشت و گفت :

خوش بحالت .

مرد دستی به پیشانی و موی سر خود کشید و لبخند زد :

جون من جالب نیست هنگامه ؟

زن با دو دست موهای سرش را صاف کرد و گفت :

برای تو جالبه .

وبی اعتنا ادامه داد :

من برای این چیزها به مغزم فشار نمیارم .

مرد حوله بدست در آفتابی فرش ماشینی ایستاد و سر به چپ و راست گرداند : آخر نشد که تو یه بار به این کلمات عمیق باشی .

زن شلال مو از روی پیشانی کنار زد و لبانش را مکید :

چی فایده ای داره .

مرد حوله نارنجی رنگ را روی بازوی مبل انداخت و با ابروان به کودک اشاره کرد :

برای بچه مفیده

زن قرص و محکم گفت :

نگران بچه نباش به موقع میدیم به دست اهلش .

و پوزخند زد :

هه ... این همه معلم این همه مهدکودک و مدرسه برای چیه ؟

مرد گام به گام به سمت آشپزخانه پیش رفت زن حرف های او را شنید :

اونا به جای خودش محفوظ ، ولی معنای زندگی و آدمها با همین کلمات .

زن به حرف مرد پاسخی نداد وبه دنبال او به آشپزخانه رفت

صبحانه می خوری یا می مونی نهار بخوری ؟

مرد که از سوی زن بی جواب مانده بود بی هیچ حرفی فقط با خود پلک پلک زد . زن زبان چرخاند !

می خوری یا نه ؟

مرد روی صندلی درکنار میز سپید و مدور آشپزخانه نشست و در سکوت و نگاه به زن چند بار با دست آرام به میز زد ، زن با لبخند گفت :

ها چی شده ؟

مرد نوک زبان به گوشه لب سایید و آه کشید :

مدتیه که به حرفام توجه نداری .

زن که به مقصود مرد پی برده بود عامرانه گفت :

کدوم حرفا ؟

سکوت و نگاه و لبخند با مرد بود . زن ادامه داد :

تو برای حرف فرصت داری ؟ مرد چشمانش دو دو زده .

حالا یه چایی برام بریز .

و به قامت زن نگاه پایین و بالا داد :

که برای حرف فرصت نداریم !

و سر خماند و به میز ناخن ناخن کشید :

باشه .

زن زیر چشمی به مرد نگاه کرد و موهایش را از روی شانه به عقب راند :

باز که حساس شدی جمشید ؟

و رفت استکان و نعلبکی را برداشت و زیر شیر آب کشید و از آنجا به مرد گفت :

گناه کردم که مثل تو کلمات دغدغه ذهنم نیست .

و استکان را از چای و آبجوش پُر کرد :

تو کارت روز وشب زیر وروکردن کلماتِ

مرد آهسته گفت :

این دلیل نمیشه تو تحصیل کرده ای نباید این قدر به کلمات بی تفاوت باشی .

زن استکان چای را برابر مرد گذاشت و با مزاح گفت :

آقای با تفاوت ! تو چقدر به کلماتم توجه داری ؟

و قندان را کنار دست مرد گذاشت و رفت به سمت پنجره ی آشپزخانه و با دست آسمان را به نشان داد :

ببین ، خوب به آسمون نگاه کن .

بعد با تاکید اضافه کرد .

نگاه کردی ؟ منم دلم می خواد به کلماتم دقت و علاقه داشته باشی مرد کمی از چای استکان را مزه مزه کرد وگفت :

علاقه ندارم ؟

 زن انگار درپای پنجره با خودش داشت حرف می زد .

منم دلم می خواد تواین هوا بریم بیرون .

زن نگاه از آسمان آفتابی گرفت وبه طرف مرد آمد ، خوشرویی چهره گرد و سبز گون زن را پوشانده بود :

اگه به کلماتم علاقه داشتی وبی تفاوت نبودی قبول می کردی .

مرد نگاه به نگاه پنجره احساس کرد از حرف زن گُر گرفته بود پس شرمناک چای استکان را تا نیمه نوشید و لبخند زد : 

خب وسایل رو جمع کن بریم .

چهره زن از موافقت مرد شکفت :

ممنون .

زن شنید که مرد گفت : هوا سرده بچه رو خوب بپوشان .

و استکان چای را به کام ریخت و گذاشت روی نعلبکی ، زن با لحنی پر از شعف گفت :

یکی دیگه می خوری بریزم ؟ ... 

مرد هنوز دهان به پاسخ باز نکرده بود که زنگ دروازه حیاط دو سه بار صدا داد. زن با نگاه به مرد گفت :

کیه ؟

مرد در فکر به سبیل کم پشت خود دست کشید و از روی صندلی بلند شد ودر حین خروج از آشپزخانه گفت :

خدا کنه از موکلای من نباشد :

زن به تندی پیش دوید و سینه به سینه مرد ایستاد :

تو نرو ، اگه تو رو خواستند میگم نیستی .

مرد از کنار زن کجا کج رد شد و گفت :

نه درست نیست

کودک به پای زن آویخت زن خم شد و کودک را در آغوش گرفت و به دنبال مرد گام بلند برداشت و از هال بیرون رفت و گفت :

چرا از آیفون جواب نمیدی ؟

مرد لنگه به لنگه دمپایی را به پا کرد و از پلکان پایین رفت:

چه فرقی می کنه .

مرد در پارکینگ از کنار ماشین سواری رد شد و در آهنی حیاط را گشود .

زن از بالای پلکان گردن کشید ، مرد نگاهی به پشت انداخت و از در بیرون رفت . زن با نگاه منتظرانه به هال برگشت ، مرد دقایقی بعد از پلکان بالا آمد . زن کودک را از آغوش به پایین سراند کودک به لبه مبل چسبید اندکی بعد بی تعادل روی فرش غلتید ، زن با چشمان فراخ شده پرسید :

کی بود جمشید .

جمشید کف دست به دور گردن سایید و به زن نگاه کرد و گفت : کی می خواد باشه

کف دستانش را به هم مالید :

یه موکل بد بخت .

و رفت پیراهن سفید خود را از جا رختی برداشت و به تن کرد . زن نگران شد .

می خوای بری ؟

مرد دکمه های پیراهن را یک به یک بست :

متأسفانه بله .

زن با تعجب چشمانش را بست و لب جنباند :

جمعه که جایی باز نیست .

و چشمانش را باز کرد ، مرد دنباله حرف زن را شنید :

دادگستری هم تعطیله .

مرد پایجامه از پا بیرون داد و شلوار سرمه ای رنگ را از جا لباسی برداشت :

وکالت که فقط تو دادگستری نیست .

با عجله شلوار پوشید :

یه نزاع خانوادگیه ، می رم دفتر کارم قرار داد نامه می نویسم زود بر می گردم . کت اش را آستین به آستین در برابر آینه قدنما پوشید و شانه کوچک را از پیشگاه آینه برداشت و سبیل اش شانه زد و موهای مجعد سرش را با دو دست صاف کرد و زن را از داخل آینه پشت سر خود دید ، مرد به تصویر زن لبخند زد ، زن اما لبخند مرد را جواب نداد فقط گفت :

نمی شد میذاشتی شنبه 

مرد دور خود چرخید و به طرف کودک رفت ، زن دید که مرد گونه های کودک را کش دار بوسید و شنید که مرد گفت :

کیفم تو اتاق ه .

زن به اتاق رفت وبه کُندی بیرون آمد و کیف وکالت را به دست مرد داد. مرد راه رفت و روی پلکان بند های کفش را باز نکرد کفش ها را یک به یک پاشنه بخواب پوشید ، زن رازناک به مرد نگاه دوخت ، مرد نگاه اش را دزدید و به گوشه و کنار حیاط کم طول و عرض انداخت :

زود بر می گردم هنگامه .

واز پله پایین رفت زن بغض بار مرد را صدا کرد :

جمشید .

جمشید به طرف زن سر برگرداند .

چیه ؟

زن دو گام پیش رفت : راست بگو کجا داری می ری ؟

جمشید لبخند زد .

باز که شک کردی .

هنگامه جلوتر رفت و دست به شانه جمشید گذاشت آرام و لرزان گفت :

من و تو که با هم خیلی راحتیم .

جمشید موهای هنگامه را نوازش داد و گفت :

بهت میگم خیالت راحت باشه .

هنگامه بی درنگ گفت : تو خیالت راحت نیست .

جمشید از هنگامه فاصله گرفت و کیف را دست به دست کرده و پرسید :

چه خیال می کنی !

کودک دراین اثنا سرش را از در بیرون داد. زن پساپس رفت و کودک را بغل کرد مرد از فرصت استفاده کرد و عجولانه گام برداشت .

من رفتم .

زن کودک را سفت در آغوش فشرد و دو گام به سمت مرد دوید و نفس نفس زنان گفت :

ببین جمشید من کاری به کار دیگران ندارم ولی یادت باشه تو یه وکیلی .

جمشید پره دماغش را خاراند :

بی خود نگرانی من قدرخودم رو می دونم .

زن بی ملاحظه گفت :

اگه می دو نستی یه نظمی توکارات بوده .

مرد گفت :

نیست مگه .

کودک خنده خنده کرد و چنگ به سر و صورت زن انداخت ، زن سر به عقب راند و گفت :

من زنت هستم . نمی تونم چیزهایی رو که می بینم بهت نگم . مرد چند گام به طرف زن پیش آمد و دست خود را به طرف زن دراز کرد و گفت :

دستم رو بگیر .

زن دست در دست مرد گذاشت . مرد گفت :

خواهش می کنم رو اعصابم راه نرو .

زن متحیرانه گفت :  

من ؟

مرد دست زن را بیشتر فشرد و گفت :

تو سوهان روحم نباش بهت قول می دم برگردم سر جای اولم . 

ودست یکدیگر را رها کردند مرد دستی را که کیف درآن بود به سمت ماشین تکان داد .

اگه حوصله ت سر اومد بچه رو بردار با ماشین برو یه دوری بزن . زن با مکث پرسید: مگه زود بر نمی گردی ؟

مرد با سر درگمی لب باز کرد .

نمی دونم ، شاید کمی کارم طول بکشه .

زن چشمانش را به کودک دوخت وبا کف دست آب دهان کودک را از چانه اش پاک کرد و آرام گفت :

نهار بخورم یا منتظرت بمونم ؟

مرد با دودلی گفت .

چه بگم .

بعد به راحتی گفت :

منتظرم نباش تو بخور

زن حرف نزد وبا طمانینه از پله ها بالا رفت ، مرد اندکی به دنبال زن نگاه نگاه کرد و آنگاه تند و سریع از خانه بیرون رفت ، زن صدای روشن شدن ماشین را از پشت در شنید و با خود فکر کرد و نالید : یه روز نیست که زندگیم مال خودم باشه .

و به چشمان مرد سی و چند ساله خود اندیشید که دیگر آن نگاه گذشته را در او نمی دید . پس با تردید روی پلکان نشست و از دیدن آفتاب روی دیوار صدای مرد در ذهن اش ریخت .

آفتاب تلفیقی از آفت وآب است .

زن آفت را از آفتاب گرفت وبه جای موکلین همسر وکیل جوانش نشاند و آنگاه نگاه به کودک داد .

کودک در آغوش زن به خواب رفته بود .

 تاريخ بروز رساني :15/02/87

 

کابوس در باغچه

 

نصف باغچه آفتاب بود و نصف ديگرش سايه ، سوسن در آفتابي باغچه پا به پا کرد بعد دست به زانو نهاد و سر خماند :

- ريشه کن بشين الهي

و نگاهش از روي برگ هاي غربالي گوجه فرنگي به طرف بوته هاي بادمجان و کاهو سر خورد :

- نگاه کن تو رو خدا

به چندک نشست و لبه ي دامن به کشاله ران داد :

- او ...

بعد با کف پا به چنبک پيش رفت و دست به ساقه هاي علفي و برگچه هاي نيم خورده ريحان و گشنيز کشيد :

- جانورا چيزي باقي نگذاشتن .

آرام به طرف نشاه گوجه فرنگي و بادمجان برگشت و دو دستي زير بوته ها را از خاک انباشت و در قفا صداي مهندس را شنيد :

- سم لازم نيست خانم .

سوسن وا گشت :

-  چکار کنم آقاي مهندس ؟

- مبارزه ميکانيکي خانم بهترين روشه ، حيفه يه وجب باغچه رو به سم عادت بدين . چون هم براي سلامتي انسان مضره و هم محيط زيست تان رو آلوده مي کنه .

- مبارزه ميکانيکي آقاي مهندس ؟

- بله خانم . مناسب ترين شيوه مبارزه عليه راب ها و حلزون هاست.

- عجب ! تا به حال نشنيدم .

- خيلي آسونه خانم آسون تر از مبارزه شيميايي.

- چطوري ؟

- با دست خانم

- با دست ؟

- بله ، شب ها با فانوس خيلي راحت مي تونين شکارشون کنين ، البته دستکش يادتون نره ، با سيخ هم مي تونين جمعشون کنين.

- همين ؟

- بعد همه رو يه جا جمع کنين و آتش شون بزنين

مهندس فکر کرد و قلم روي کاغذ چرخاند

- البته با خاک اره يا پوسته برنج هم نابود ميشن .

- چطوري ؟

- خيلي ساده س . بريزين تو باغچه ، چون نود و هشت درصد بدن راب ها رو آب تشکيل داده و در نتيجه پوسته برنج يا خاک اره آب تن شون را مي کشه و ديگه نمي تونن کاري کنن .

- خيلي ممنون

- يادتون باشه اين کارارو فقط شب ها انجامش بدين .

- راب ها شب ها فعالند ؟

- بله بله

- روزها چکار مي کنن آقاي مهندس ؟

- روزا تو حفره هاي باغچه پنهان ميشن

- چرا ديده نميشن ؟

- عرض کردم که تو زمين باغچه مخفي ميشن.

- ميشه پيداشون کرد ؟

- اگه مي خواين شکارشون کنين با لونه مصنوعي هم مي تونين. سوسن متعجب پرسيد :

- کشاله مصنوعي ؟

- بله در حقيقت يه نوع تله س .

- از چي درست ميشه ؟

- از سفال ، قوطي هاي حلبي

- چطوري استفاده کنم ؟

- مثل گرده ي ماهي بذارش تو باغچه

سوسن قوطي هاي حلبي و سفال ها را يکي يکي در باغچه گرداند و زوزه وار داد زد :

- اوه . . . چقدر زيادن .

- با نوک تله چوبي داخل يکي از قوطي ها را کاويد :

- دو ، سه ، چهار ، شش ، هشت ، ده و . . . يه دنيا راب تو باغچه س که ؟

- خيلي پر نسلن خانم.

- چرا آخه آقاي مهندس ؟

- به خاطر اين که دو جنسي ان .

- دو جنسي ؟

مهندس با دهان پر خنده باغچه را دور زد :

-         هر کدومشون هم نرن هم ماده .

-         و خنده خنده کرد :

-         خودکفان خانم

سوسن ابروان بالا داد :

-         پس براي همينه که نسل شون زياده .

-