|
كارنامه :
فارغالتحصيل رشتهي زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه پيام نور
اردبيل
مديرمسئول و سردبير فصلنامهي ادبي بلم
سردبير دوهفتهنامهي پيك آستارا
چاپ شعر و مقاله در بسياري از روزنامه ها و مجلات سراسري و سايت هاي
اينترنتي
چاپ شعر در گزيده هاي شعري از جمله
:
دفتر شعر جوان / 1382
غزل گيلان / 1382
کتاب شعر دانشجويان ايران / 1382
شعر امروز آستارا /
1384
کتاب نگيما / 1385
کتاب هاي منتشر شده :
شعر جوان آستارا / 1384 / گزيده شعر 21 شاعر آستارايي / فرهنگ ايليا
تهران براي شعر شدن شهر کوچکي است/1386/شعر/فرهنگ ايليا
دانلود
در همين رابطه :
نقد و نظر ، خيام ظهيري چروده
کتاب هاي در دست
انتشار :
آستاراي من ، ساراي من
مجموعه رباعي
از حيران که مي گذرم ( خاطرات دوران دانشجويي )
خدا ( مجموعه شعر )
هر کس براي خواب خودش پلک مي زند ( مجموعه شعر )
هر روز يک رباعي ( گزيده بهترين رباعي ها از ديروز تا امروز )
تاريخ بروز رساني :21/03/87
چند رباعی
28
امروز تونل فاصلهي او شده است
با شاعر استادش همسو شده است
زن دارد و در فكر شمال است هنوز
اين شاعر ترك سخت پررو شده است
30
او با او با او با او با هم زد
در راه من آمد زن تا راهام زد
گمراه شدم ميل به ليلي كردم
من دست فقط
به دست تو خواهم زد
31
اي هر چه حضور از عدم آمدهام
تاتي تاتي، قدم قدم آمدهام
تو خوبترين خوبهايي آقا
من بدم بدم بدم بدم... آمدهام
32
بوي خوش كودكي نيامد، يعني...
يك بوسهي زوركي نيامد، يعني...
نه زنگ، نه تكزنگ كه: «در ياد تواَم»
امروز پيامكي نيامد،...
33
تو آمدهاي و باز در راهي تو
كوهي كه نشسته بر سر كاهي تو
دنيا همه آمادهي تشبيه تواَند
خورشيد نه
من ميگويم ماهي تو
34
تو قصهي سرنوشت بر لب داري
دروازهي هر بهشت بر لب داري
حكم دل ما به دست تو افتادهست
هر چند كه آس خشت بر لب داري
35
خوشبختام: شاعرم كتابي دارم
شغلام: كلمه در آسمان ميكارم
پرسش: تو چهگونه شعر ميگويي؟ من:
از سمت
زمين به آسمان ميبارم.
36
اسم تو نشسته كنج پستوي لبام
گيلاس شده زرديي آلوي لبام
اين جملهي «دوست دا...»رميده از دل
اين جمله كه سر ميخورد ازروي لبام
37
هر چند كه چشم زير ابرو ماندهست
دُر در دل آب، گرد در رو ماندهست
افتادهگيي خزر نه از بيهنريست
دنيا متحير از كف او ماندهست
38
شايد دل من غم بچكاند، نرود
يا جغد در اين خانه بخواند، نرود
من مانده به زير بهمني از شب سرد
ميترسم از اينكه شب بماند، نرود
۳۹
گل كردن بوسه را تداعي هستي
و در شب دل حاتم طائي هستي
ميآيي و اتفاق ميافتي، چون:
مصراع چاهارم رباعي هستي
تطهير
نه،
نميتوانم چشم بپوشم
از
گناهي كه تو باشي
حتا
اگر خدا
يك
ستاره بالاي اسمام بگذارد.
من
شاگرد ناخلف جهانام
با
مبصري مهربان
كه هر
ساعت
مرا
سرهنگ دوزخ ميكند
و تا
دربان نيامده
حسابام پاك ميشود.
شهريور 86
انتظار
بهتر
است تختخوابام را مرتب كنم
سرم
را شانه بزنم
دو
استكان چايي بياورم
يكي
از مهتابيها را خاموش كنم
بروم
زير لحاف و منتظر بمانم
يك
نفر قرار است بيايد
19 ـ
8 ـ 86
ديوار
ديوارها بلند شدهاند
تا
شلوارهاي كوتاه
ـ راحت
ـ دراز بكشند.
ديوارها
جلوي
خانهها
سينه
سپر ميكنند
تا
تابها راحت وول بخورند
و حمام
آفتاب بگيرند.
كوچه،
وقتي كفشهاياش را ميبندد
دلاش
ميگيرد.
ديوار!
ديوار!
كمي
كوتاه بيا اين بار...
دو
رباعيي تازه
1
بگذار
همان قصهي گندم باشد
بگذار
زبان شعريام گم باشد
بگذار
بگويم تو كمانابرويي
هر چند
زبان قرن چندم باشد
2
ميترسم از اينكه بيقرارم بكني
هر
لحظه به شكل انتظارم بكني
من
زيرزمينيام ولي ميترسم
يك روز
سر چوبهي دارم بكني
لبهاي دهنيشده
ردي به جا نميگذارند
حتا اگر با مانتوي سياه
در برف راه بروند.
عمروعاصتر از زليخا
كام از يوسفها ميگيرند
نه چيزي پاره ميشود
نه دستي بريده ميشود
و نه...
نه،
ردي به جا نميگذارند
و با "لبهاي دهنيشده"
به خانهي بخت ميروند.
چند شعر
1
بايد که خــدا همين حوالي باشد
در مزرعه ها به فکر شـالي باشد
باران به تن اش بود، وَ من حس کردم
شايد که شـبيه من شــمالي باشد
2
من منتظرم دوباره يادم بكند
اين شاعر را شبيه آدم بكند
من قلقليام ـ سرخ و سفيد و آبي ـ
پنچر شدهام كه عشق بادم بكند
3
بگذار بگويند كه گمراهام من
يا بيژن ِ افتادهي در چاهام من
اقساط لب مرا تو بايد بدهي
يک بوسه چک سفيد مي خواهم من
4
هر چند كه من با تو برابر بودم
تو ديگر و من آدم ديگر بودم
لبهاي تو بوسه را نميدانستند
جرم تو نبود، من خودم خر بودم
5
از شعر كنايهدار تو ميترسم
از
I love you،
ok،
hello
ميترسم
شايد كه اگر دوباره تكرار شود
از خاطرههاي ترم دو ميترسم
6
تو
حوصلهي بوسه نداري، باشد
حتا
سر كارم بگذاري، باشد
گفتم
تلفن، نه، بماند بعدن
تكزنگ براي يادگاري، باشد؟
7
ميترسم از اينكه غمخورك باشي تو
شيطان
نشده فكر كلك باشي تو
من شك
دارم شك دارم شك دارم
من
ميترسم خالهزنك باشي تو
8
اين
شعر غزل نشد، ولي با خود گفت
«ـ بر
دار بزن مرا، بلي» با خود گفت
تا
حلقهي دار بر سرش آوردند
در
لحظهي مرگ يا علي با خود گفت
9
بيعرض سلام، طول را ميشكند
احمق
شده، هي اصول را ميشكند
يك
كاه به دست دارد و ديگر هيچ...
انگار
كه شاخ غول را ميشكند
10
در
سايهي تو بهار هم ميآيد
بيروي تو هر آينه غم ميآيد
سي
روز براي آشنايي بس نيست
ده
روز براي چله كم ميآيد
11
در
خلوت يك اتاق بودم من هم
در
حسرت بوسه داغ بودم من هم
من
قالب يخ، تو پارهآتش بودي
اي
كاش كه توي باغ بودم من هم
|