تاريخ بروز رساني :25/04/87
به کنعان
برگ ها پچ پج محزونی
کردند
و پرتاب شدیم روی
زمین خدا .
چیز دیگری یادم نیست
به جز پوست خراشیده
ی این نارَنج
و مزّه ی خونی که از
انگشتت چشید .
تاريخ بروز رساني :29/03/87
(۱) به
تهمینه
توقع زیادی نیست
دویدن
در جاده ای که خیال ندارد
به تو برسد غروب .
(۲) به
شاهین شالچی
این دو کبوتر سفید
استعاره از هیچ چیز نیستند ،
فقط پرواز می کنند.
(۳) به
محمد همتی
سوء تفاهمی
که از برخورد دو انسان اولیه پیش آمد
در اتاقی به کوچکی تاریخ
تکرارمان کرد
ما چنان پناه بر کلمات می بردیم
که زیره به کرمان
من شرّ الوسواس النّاس .
تاريخ بروز رساني :29/03/87
روزمُردگی
وقتی در اتاق خواب ِ خانه ی خودت، در شهری که نامش را به عنوان محل
تولد با خودت یدک می کشی یا دست کم در کشوری که در بحث های سیاسی
از روی ناامیدی مملکت خطابش می کنی، زندگی کنی و احساس غربت داشته
باشی، جامعه شناس ها فیگور دانشمندانه ای برایت می گیرند و با غرور
به تو می گویند که یک جای کارت می لنگد
. امّا کار من از لنگی فراتر رفته بود و بیشتر به خری می مانست که
نه تنها از کُرّه گی دُم نداشته بلکه فلج ِ مادرزاد هم بوده. این
ماجرای "خر" را همینجا داشته باش تا سری بزنیم به سالی که من اتفاق
افتادم. گفتم اتفاق؟ خُب منظورم این بود که به دنیا آمدم. اصلا ً
چه می دانم، گور ِ بابای هرچه کُرّه و بچه ی آدمی زاد. من که با
چشم های خودم ندیدم ولی زن عمویم در خواب دیده بود که مادر بزرگم
من را از دستهای او گرفته و گفته این پسر ِ "جهانگیر" است. البته
این کرّه ای که بعدها با من به دنیا آمد در خواب دیده نشده بود و
گرنه مادرم به سفارش زن عمو نامم را "رضا" نمی گذاشت. شاید "نارضا"
یا چیزی شبیه به آن. دکتر پرسید: "خُب، چه مشکلی دارید؟" و من
شنیدم: "حیوونکی چه مرگش شده؟" برایش تعریف کردم که مادرزاد فلج و
بدون دُم به دنیا آمده و حالا هم این هیکل غِناسش را تا پیشانی فرو
کرده در یک کفش که زنم به من خیانت می کند. از پله های مجتمع قضایی
خانواده پایین آمدم و تمام سعی ام را کردم که خرابکاری ام را
فراموش کنم. می دانستم که با حرف های امروز، گور خودم را کنده ام و
خیلی که شانس بیاورم به جای تخت تیمارستان به تخت خواب خودم تبعید
می شوم. تخت خوابی که هر شب همسرم را روی آن در آغوش مرد لندهوری
می دیدم که اصرار داشت خودش را "رضا" معرفی کند. همسرم، زن مهربان
و دلسوزی بود و به جز این اواخر که تنش را در اختیار این مرد قرار
می داد، همه چیز زندگی اش را به من بخشیده بود. چند سالی از من
بزرگتر بود اما برعکس ِ اکثر زنها که دوست دارند بچه داری را با
تمرین روی شوهرشان یاد بگیرند، برایم نقش نوزادی را بازی می کرد که
اگر از پستانهایم محرومش می کردم، حیاتش به خطر می اُفتاد. من هم
از این وضع راضی بودم. عادت داشتم که مثل مُبسرهای مدرسه، صف ِ
اطرافیان را دنبال خودم بکشم و بعد از اینکه همه را سر جایشان
نشاندم، از این نظم پوشالی لذت ببرم. می شد این لذت را با یک لیوان
مشروب هم ترکیب کنم که به تنهایی جشن پیروزی خوبی به حساب می آمد.
البته این یکی در مدرسه جایز نبود امّا در خانه آن قدر زیاده روی
جایز است که احساس غربت به کلی فراموش می شود. با این حال، صبح با
آن سر دردی که نور خورشید را چند برابر می کند وتوی چشم می زند،
مجبورم دوباره به خودم برگردم. چیزی نمی گذرد که دوباره سر و کلّه
ی کُرّه هم پییدایش می شود و بعد نوبت همسرم، دیوارها، پنجره و ...
است. آخر ِ سر هم که مرد لندهور پیدایش می شود. مرد لندهور که می
آید، یکراست می رود به توالت و خودش را خالی می کند. من همانجا می
میرم و همراه الکل زیادی که حالا به لطف کلیه ها به اوره تبدیل
شده، دفن می شوم و از همین لحظه روح سرگردانم راه می اُفتد دنبال
این لندهور و تمام روز تعقیبش می کند. صبحانه را با هم می خورند و
تا رسیدن به محل کارش موسیقی تکراری را با سوت می زند. از محل کار
گرفته تا رستوران همیشگی ِ ناهار و از آنجا تا خانه همیشه با هم
اند و این بازی را هر روز تکرار می کنند: تمام روزهای ماه و تمام
ماههای سال. البته من همیشه این شانس را دارم که در یکی از توالت
های شهر، جایی که آدم از تمام درگیری های روزمرّه رها می شود،
گیرشان بیاورم تا برای یک لحظه روحم را از میان تمام آدمهایی که
نامشان "رضا" است دوباره پیدا کنم و لحظه ای هر سه مان را در یک
درنگ جمع کنم.
تاريخ بروز رساني :13/03/87
گزاره ی مجنون
"به تهمینه که لیلی"
سلام،
من یک عاشق مجنون شد هستم
کسی نهادم ندیده؟
- لیلی...! لیلی...!
- لیلی رفت عشق بازی مجنون ببیند.
- لیلی...! لیلی...!
لیلی رفته بود و من
گزاره ی مجنون بودم
دادگاه به صورت غیابی صرف شد
رفتم رفتی
رفت ممنوع
عشقم عشقی عشق
ممنوع
بازم بازی
باز ممنوع
من به دارالمجانین تبعید
و لیلی عاشق مجنون شد باز
- آقای دکتر! لیلی رفت عشق بازی
مجنون ببیند.
من بی نهادم...
آقای دکتر! باور کنید...
بدهی
راه بیفت،
می شناسمت.
کنار عقربی که پدرم را زد
کجا بودی که زنده ماند
مادرم در چاه؟
راه بیفت،
از من بگذر،
صفحه ی مقابل ام بنشین
پای شعری
که سرودنش تویی.
می گفت سه شبانه روز تب کرد
و از ترس بی هوش شده بود
در آن تاریکی.
دوره افتادی از من نگذری که چه؟
تازه کشف کرده بودم
چاه های عقرب جنوب
بشکه بشکه خون گریه کرده بودمشان،
لبهای سرخ فرشته ی مرگ
و شانه ی گم شده ی مادر بزرگ
در قبر فرو رفته بود ...
راه بیفت؛
دیگر یک زندگی
به من بده کاری.
ایستادن با برف
این برف
خیال من را ندارد
که بایستم
و زار زار نگاه کنم
به شیرجه زدنت در برف
یا به دست های تو که از سرما
چسبیده اند به بوسه ها
به ته ریش خیس من
در آن گوشه ی دنیا
همین برف
ما را ندارد
آن نیمکت
میدان شهرداری
و هر ساعت
آن جا قسم می خورند
هرگز نایستاده ای.
ماهی وارگی 1
نمی دانم چه قدر آب خوردم
و منتظر نشستم دم ِ در
کالسکه ایستاد که من
آخرین شعرم را
پیش پای تو
قربانی ِ سرودنت کنم.
دستت را که گرفتم
- ضربانش نمی زند، پرستار! شوک ِ الکتریکی
- فایده ندارد
- دوباره ...
ناگهان سردم شد
- دستهای تو چه قدر سرده!
- می شه با هم تانگو برقصیم؟
آن قدر در رقصیدن غرق شده بودیم
که هیچ کس پیدایمان نکرد
- هوا تاریک شده، جستجو رو صبح ادامه میدیم
ما همینطور می رقصیدیم و از ساحل دور می شدیم
که ناگهان ساعت به صدا در آمد
" دوازده ضربه "
تق، تق، تق ...
- لطفا ًنظم جلسه را رعایت کنید، شهود در جایگاه بایستند.
ایستادیم و خواستم به چشمهایت خیره شوم
توری ِ سفیدی صورتت را پوشانده بود
- آیا شما لنگه کفش متهم را در دست جسد ...
و تو با شنیدن ضربه ی دوازدهم ساعت
با عجله ترکم کردی
موج ها من را به ساحل باز گرداندند
به خودم که آمدم
پارچه ی سفیدی صورتم را پوشانده بود.
ماهی وارگی 2
همه چیز
به طرز وحشتناکی کبود
مثل چشم گنجشک ها
که راه برگشت را گم می کنند،
ابر خودش را به پنجره کوبید
سرم را بی هوا بلند کردم
نگاهم خورد به تنگ ماهی
و لابه لای خرده های شیشه غیبش زد
آن طرف تر
جایی که پولک ها
روی تنم له له می زدند
هزار جفت چشم از روی فرش زُل زده بود به
قطره های پشت پنجره
جمع می شدند دور ِ هم
دسته جمعی
با فریادهای بلند
تور را روی ساحل خالی می کردند.
گاهی هم
یکی از ماهیگیرها
پیش ما می ماند
تا صبح
قایق شکسته ی خالی را
به گل بنشاند.
|